Thursday, August 02, 2007
میرزا غلامرضای اصفهانی کجایی؟ پاسداران میراث تو که همه فرهنگ بودی و هنر، بالاخره خط تو که وقفنامهی مسجد سپهسالار را نگاشته بودی، دریدند. از 5-4 سال پیش که برای مراسم سالگردی رهسپار مسجد سپهسالار میشدم، نگران و منتظر این روز بودم و متعجب که چهطور تا آن موقع سالم نگهاش داشته بودند؛ تا امروز که بالاخره خبرش رسید. یعنی شعور و چیزهایی از این دست، پشم. نام رضا شاه را داشت آخر. باید که شکسته و دریده میشد. کسی هیچگاه به ترکیب حیرت انگیز جملهی «اعلیحضرت...» توجه نداشت و منی که دل به حرف «تای کشیده» داده بودم را هم، کسی باور نداشت. نام رضا شاه بر آن بود آخر.
حالا حتماً لوگوی الله نشان جمهوری فلان را میچسبانند. مثلا هویت درست میکنند این پاسداران فرهنگ. این کتیبه که سند وقف مسجد بود را بعد از انقلاب به هر جان کندنی بود نگه داشته بودند که مبادا حیوانی با خیرهسری لگدی برآن بزند. حیفِ حیوان. حیوان ِ مخلوق خدا کجا چنین میکند که این بشر دوپای نفهم؟ از جملهی چهارپایان عالم عذر خواهم!
رضاخان که قلدر مردی بود، بناهایی ازین دست که ظریفتر و با ابهتترش را نیز دستور به ساخت داده بود. مجموعهی باغ ملی سابق را نمیدانم تاکنون شانساش را داشتید که به دقت ببینید یا نه. برخی از دانشجویان دانشگاه هنر این شانس را دارند. ساختمانهای شهربانی سابق - وزارت امور خارجهی فعلی - پست و کتابخانهی ملک و.... من نیز ازین بخت برخوردار بودم که چند روزی برای انجام پروژهای به ساختمانهای وزارت خارجه رفت و آمد کنم. بیشتر وقت البته به سیر در باغ ملی و نظارهی ساختمانها گذشت. درهم تنیدگی هنر ایرانی و اسلامی را میتوان در بناهای آن شهود کرد. اگر کسی کمی با فلسفهی اشراق و پیشینهاش آشنا باشد دیگر حظ صوری و معنوی را باهم خواهد برد. پنجرههایی با حاشیهها و ایوانهای ساسانی و در دل خود با طرح گرهبندیهای چوبی اسلامی. چهار چوب ساختمانها را که در حدود سالهای 1312 توسط مهندسی ارمنی ایرانی تبار و گویا ساکن آلمان ساخته شده همه بر اصول ساسانی و نگارههای تخت جمشید و در دل این هنر پر ارج، نقوش اسلیمی و کاشیکاریهای لاجوردی یا طاق مقرنسها و گرههای چوبی با شیشههای رنگی ترا به این تفکر میخواند که «اسلام ایرانی: شیعه» یعنی چه. اسلامی که در دامن ایران و باورهای دیرینهاش رشد کرد را میتوان به وضوح دید. خلاصه درین مکان آجری بی هدف بر آجر دیگری نهاده نشده. عمرشان افزون باد.
داشتم افسوس کاشیهای لاجوردی سپهسالار را میخوردم که به اینجا کشیده شدم. خواستم بگویم من و تویی که خود را اهل این خاک میدانیم، باید این را نیز بفهمیم: پشت هر تکه ازین کاشیهایی که امروز به تیشهی ستم و سیاست تکه تکهشان کردند، هویتمان و شناسنامهی اصلیمان خسبیده و حالا که والیانی برما حکومت میکنند که فرق «کشک» را با «کاشی» نمیفهمند؛ لااقل خودمان در تخریب این بناها با ایشان همکار نشویم و هرگاه به مکانی باستانی یا سنتی میرویم با سنگی، با خودکاری یا ماژیکی روی این بناها را نخراشیم و یادگاری ننویسیم. هویت ما را نیاکانمان پشت این سنگها و آجرها، در بن خاکشان که ما را به آن دستی نیست؛ نگاشتهاند. ما باید برای ثبوت نام خود بکوشیم که در ریشهی این بناها تا کنون ماندگار مانده است.


4 نظر:
سلام
خوبید؟
اگه آدمی حتی اهل همچون چیزای نباشه باز با خوندن این پست آتیش میگیره
خدا لعنت شون کنه
همین
سلام
خوبید؟
می گم اگه ادمی حتی اهل همچو چیزای نباشه با خوندن این پست آتیش می گیره
خدا لعنت شون کنه
همین
Reza Shah was agreat man. May God Bless his sole. He worked very hard for modern Iran where Mulahs could not interfere in political process. Unforjunately we deserve people like Khomenie.
قبلا روی این قبیل کاشی ها را ،رنگ می کردند.آدم به یاد شعر زیبای استاد کدکنی می افتد ، انجا که می گوید ، تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا؟....
Post a Comment
خانه >>