Tuesday, December 26, 2006

صدا آمد. بم...بم....

ما این­جا زیر کرسی هم که شده وبلاگ می­نویسیم در حالی که می­دانم هنوز هستند کسانی که بعد 3 سال چادر زده­اند بر جای خانه و کاشانه­ی خود. در آن سرمای سوزناک و مردافکن کویر چه می­کنند جماعت بم؟
الپر نوشته که بنویسیم به یاد بم. بعد شنیدن خبر از اخبار سحرگاه رادیو طبق معمول خشک شدم. اولین جمله که آمد به ذهن این بود که حالا ایرج بسطامی کجاست؟ بم نباشد. خدایا زنده­اش بدار. حالا دیگر نیست. نه ایرج هست و نه ایرج نشانی که مثل او بخواند. ایرج که همه­ی هم و غمش پیدا کردن استعدادهای آواز بم بود. خودم از دوست مشترکی شنیدم که از قول او می­گفت در بم زیادند صداهائی چون من. باید کشفشان کرد. صدای ایرج یکتا بود. حیف که روزگار به او بد کرد و با او جفاها داشت.
آرزو؟ چه آرزوئی. این همه آرزو در بم ریخته بر زمین. یکی بیاید آن­ها را جمع کند خودش کتاب عظیمی می­شود. آرزوی سقفی؛ سرپناهی. در این سوز سرما چه می­کنند این جماعت بم؟

2 نظر:

Anonymous Anonymous نوشته...

Laleh Ashck: salam shoam khonsari hasti va ba eftekhar az khonsar yadi kardi ama dar link Avaha avaie az Mahmodi-e khonsari be gosh nemiresad?


http://lalehashck.blogfa.com/

7:13 PM  
Anonymous آقای همسر نوشته...

سلام
ما دست به دست هم دادیم مگر بتونیم این آرزوهای زمین مانده را جمع کنیم

11:10 PM  

Post a Comment

خانه >>