Friday, October 19, 2007

داستان دف شهید

دفی داشتم هشت ساله که امشب فهمیدم چندی‌ست به قول دوستان یارسان «شهید شده». نامش را گذاشته بودم «سوخته». از بس که با آن دیوانگی‌ها کرده بودم، لبه و پایینش از حرارت دست‌ها تیره شده بود و از بین هم نمی‌رفت. خوش صدا نبود، مردافکن بود از سنگینی. به سختی رامم شده بود. مثل اسبی وحشی بود اولش. شاید چهل مجلسی مدام نواخته بودمش تا بازنشستش کردم.
اول ماه رمضان یکی آمد و گفت که به امانت می‌خواهدش برای گوشه‌ی مجلسی که می‌گرفت. پس که آورد در کاور بود و چیزی ندیدم. وقتی خواستم به جایش بر گردانم دیدم که کمرش شکسته. زیر کدام بار نمی‌دانم. حالا من ماندم و هجوم خاطرات از دف پیری که ایام جوانی از این خانقاه به آن کوهسار می‌کشیدمش و در پی رام کردنش بودم. بعدها رویش را قلمی هم کردم به ذکر و بیت. تصویر سمت راست همان دف مرحوم است. باید پوستش را گوش تا گوش ببرم و بدهم لااقل قابی بگیرندش تا بیش از این خراش بر ندارد.
حالا سر این یکی دف که دارم سلامت. این یکی جوان‌تر است و مونس نغمه‌های تنهایی‌ام. سربه‌زیرتر است و یاغی نیست. این هم داستان دف‌هایم در بعد از ظهر جمعه‌ای کسالت بار که خبر پر کشیدن یکی‌شان خراب‌ترم کرد.


دف شهیددف دوم که باید سرش سلامت باشد!

1 نظر:

Anonymous sara نوشته...

يادش بخير ...

10:23 AM  

Post a Comment

خانه >>