Saturday, September 02, 2006

یکی از روزها. یکی از شب­ها.

1- ده شهریور ماه سال 1374. کلاس جبرانی [بخوانید تجدیدی] جغرافی. سال دوم دبیرستان دکتر حسابی. آن سال­ها آبی که عطش دانستنم را فرو بنشاند را در کلاس­های درس نمی­یافتم. گاهی حلقه­های درویشان، گاه­گداری منبر وعظ و خطابه، گاهی کتاب. همه چیز بود. همه چیز، جز آن­چه دنبالش بودم. در این سلوک بود که با «او» آشنا شدم. در همین روز. با قطعه­ای خط در وصف مولایم علی.
2- ده سالِ سلوکی (چه واژه­ای غریبی!) گذشت تا نه او رفت و نه من! «ظاهرا» جدایمان کردند که نه او مانَد و نه من. نشد. نه او رفت و نه من. رفتیم هر دو با یک سلوک. یک روش. یک دست­آورد. یک روح را می­توان تفکیک کرد؟ نه. مجردات غیر قابل تفکیک­اند.
3- دیروز جمعه بود. جمعه دهم شهریور ماه 1385. وعده­گاه جمعه شب­ها همچنان بوی خود را داشت. هم من رفته بودم هم او. او مشغول خلوت خود؛ من نیز. چنان­چه عادتمان بود. من او را دیدم. او نیز هم.
4- عجبم آمد. اما یادم نیز آمد روزگاری که مریض هم اگر می­شدیم، آن یکی بی هیچ سخنی، بی­اطلاع بر بالین رفیقش حاضر بود.
5- حافظ مساعدت کرد به این بیت شعر: گر برکنم دل از تو و بر دارم از تو مهر – آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟

می­بینی «علی» جان؛ عددها هم حرف­های خود را دارند.

1 نظر:

Blogger Lord نوشته...

:)
خوشحالم برات و بیشتر برای علی
راستی!
دبیرستان دکتر حسابی .. میرداماد کوچه ی بهشت؟

10:03 PM  

Post a Comment

خانه >>