Friday, August 25, 2006

قصه­ی ایام

1- چندی­است که دستم به نوشتن نمی­رود. نه این­که نخواهم بنویسم. نه. واژه­ها گاه چنان هجوم می­آورند که به راستی از پایم در می­آورند. اما دستم یاری نمی­کند. فکرم و جسمم در کشاکشی عجیب گرفتار آمده و گاه ساعت­ها مبهوت امری درظاهر عادی می­شوم. فلسفه­ها و اشراق­ها؛ هر دو در من به جنگی افتاده­اند که نتیجه­اش برای من تا به حال که جز خستگی و درماندگی نبوده است. مدت­هاست که ذهن و روحم عرصه­ی نبرد این دو سخت جان­است. بسان کسی می­مانم که نه راهِ رفتش مشخص است و نه جاده­ای برای برگشت. دیر زمانی­است که دیگر با شادی­های عام شاد نمی­شوم با غم­های ایشان نیز محزون. به آنکه می­پرستید قصدم ترسیم چهره­ای تافته­ی جدا بافته از عموم برای خود نیست! اما روزگار چنینم کرده است.
نه می­پندارم که مسلمانم. نه مسیحی؛ نه زرتشتی و بودائی. به دین یهود هم که از اساس راهمان نمی­دهند. دچار بی­دینی عجیبی شدم. لزوم دین برایم مشخص است اما جهان را طور دیگر هم به من نشان داده­اند. طوری فراتر از مسلک­های رایج. کدامشان را پی گیرم؟ سوالی­است که آزارم می­دهد. هیچ­گاه نپسندیدم که دوگانه­ورزی کنم. دوست ندارم برای عامه طوری باشم و برای خودم جور دیگر. ظاهر و باطن را نمی­پسندم که دو جور متفاوت باشد. شاید چون از عهده­ام بر نمی­آید این­گونه­ام. حال این تفاوت­های در عمل عقل و دل بی­قرارم ساخته. هویتم را گم کرده­ام. خودم را و همه چیزم را نیز هم. نمی­دانم.
کشاکش مابین این دو نیرو را چنان­چه افتد و دانی عمری به قدمت بشر برایش در نظر گرفته­اند. همه نیز تجربه­اش کرده­اند. اما گاه دعوا چنان بالا می­گیرد که شخص را مستاصل می­کنند. درد خانمان سوزی است. دچار شکت می­کند. ذهنت را از انسجام قبلی پاک­سازی می­کند. قلبت را نیز می­فشرد. انبوه سوالاتی که در هر مرحله از سلوک شخصی­ات دچارش شدی از بزرگ و کوچک به یک­یاره بر سرت خراب می­شود و الخ.
این است روزگار من در این ایام.

2- میان همه­ی دغدغه­ها و بگیر و ببندهای عقل و عشقی؛ ماجرای سمینار دین و مدرنیته­ی کذائی هم داستان خود را دارد. راستش از صبح حالم مساعد بود. برای سروش و سخرانی­اش نرفته بودم. زمزمه­های نیامدنش نیز به گوشم رسیده بود و توقعی را هم در من برنمی­انگیخت. اما با شنیدن همان جمله­ی معروفش* که کنایه به دکتر نصر از همه جا بی­خبر یا باخبر زده بود حالم واقعا به­هم خورد. احساس تهوع یک­باره، چیزی بود که باعث شد مجلس را پس از چندی که از شوک حرف سروش بیرون آمدم ترک کنم.
بحث عقیده نیست. «هرکه هرجور بخواهد می­تواند فکر کند» جمله­ای است که به آن سخت معتقدم اما نیش جمله­ی سروش که در نهاد خود بی­ادبی پیچیده به الفاظ مودبانه را دارا بود سخت مرا نیز آزرد. دکتر نصر برایم احترامی بر­می­انگیزد که کسانی چون کربن و علامه طباطبائی. نه که او را هم­پایه ایشان بدانم یا حتی با وی هم­عقیده باشم؛ اما وی را حداقل پیرو راستینی از فیلسوفانی که در نوع خود بسیار منشا خیر بودند، می­دانم. این­است که بی­حرمتی به وی را چنان­چه بر سروش؛ هیچ بر نمی­تابم.
بعدا جمله­ی سروش به نظرم سبک­سری عالمانه­ای جلوه کرد که ناشی از وجود هیبت و نفوذ فیلسوفانی چون نصر بر ادبیات دین و تفکر دینی است. جوری که انگار سروش سخت مستاصل از وجود همچو وی شده است. در یک کلام عجز سروش را به چشم دیدم و به گوش شنیدم. لزوما عجز بزرگی را دیدن آن قدرها هم عجیب نیست. پهلوان چون دستش تهی از حربه­ی کارامد است گاهی نیرنگی، داد و هواری و چه باک بد و بیراهی هم چاشنی نبرد می­کند. تو این عمل سروش را همان زخم زبان وی پندار. رستم هم چو از نیروی سهراب به تنگ آمده بود حیله­ای اندیشید! نه در بزرگی رستم شکی است و نه در قدر و قدرت سهراب. روزگار است دیگر.

* سروش در سمینار کذائی گفته بود: و البته آن را در جامه‌اي از الفاظ پرطمطراق مي‌پوشانند، و سر حلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي درآسمان سلطنت مي‌گشت، اينك پر مدّعا تر از هميشه به مدد مدّاحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازه‌جويي پانهاده است.
لینک متن کامل مقاله­ی دکتر سروش.

6 نظر:

Anonymous تهرانی نوشته...

از این جور حرف ها و کنایه ها نصر هم کم نزده !!! حالا یه کم محتاط تر.....سر مقاله قوچانی تو شرق در این مورد جالب بود

11:04 PM  
Blogger Saoshyant نوشته...

تهرانی عزیز:
ادامه ی این ماجرا و حرف و حدیث؛ دعواهای بچه گانه ای را می ماند. من هم تنها به دفاع از نصر برنخواستم. ادامه ی این شیوه برای ستیز پس از مدتی برای بیننده های بی کار دعوا هم جذابیت خود را از دست می دهد. بهتر است آقایان کمی از خر شیطان پائین بیایند و ادامه ی بحث را که کسی هم منکر آن نیست را آن طور که شایسه ی عرصه ی ادب است پی گیر باشند.

12:15 AM  
Anonymous جام جان نوشته...

سلام سوشیانت عزیز.به نظر نمی آید که این دعوای فلسفه واشراق باشد.اشراق معمولا آدمی را به حال خود رها نمیکنند.حکایت همان نی است.وباش تا دهه های میانی عمر که فرا برسد انگار تکلیف روشن تر است.آن سمینار کذایی هم نقطه عطفی در حوزه اندیشه امروز خواهد شد.بلاخره سروش هم به کسانی پیوست که در مقولات و مباحث اندیشه آنهم از نوع تخصصی اش روی به انگ زدن سیاسی می آورند.گذشته های اندیشه ورزان را به رخ میکشد و می شود همان حاج فرج سه دهه پیش و دگماتیسم نقابدارش..نصر که سر جای خود ایستاده است و ظاهرا کتمانی ندارد اما .هی هی کنفدراسیون دانشجویان اروپا وآمریکا و جلسات لوکال در لندن و برکلی و..... مباحث مربوط به آن. تنها سه دهه پیش و نه حتی نیم قرن .در تاریخچه اندیشه ورزی زمان کمی است.برادر جان. جام جان هم به روز است.

2:14 PM  
Anonymous مرتضا نوشته...

اميرجان. خوب است. همين‌جوری خوب است. بنويس كاكا.درد را بايد گفت..

3:16 PM  
Anonymous داريوش نوشته...

سلام اخوی،
من ماجرا را کلاً از زاويه‌ی ديگری می‌بينم. سروش هم اگر چيزی خطاب به نصر نمی‌گفت، من باز هم حرف‌های‌ام را خطاب به او داشتم. توجيه‌گر لحن سروش نيستم. خودِ‌ او البته مسئول گفتار و نوشتارش هست. اما اين نکته را از ياد مبر:

نصر هر چه گفته است و هر چه نوشته است يا کار علمی کرده است، توجيه‌گرِ‌ «عمل»‌اش نيست. کمی بيشتر اگر درباره‌ی نصر پرس‌وجو کنی، به يقين درخواهی يافت که نصر سال‌هاست دستگاه مريد‌پروری غريبی دارد. من از اين سنت‌انديشی‌ها و عرفان‌گرايی‌های مريدپرور آن هم در زمانه‌ی ما بيزارم. اگر طعنه‌ی سروش، بنيان اين رياکاری پارسانمايانه را ويران می‌کند، آن طعنه گوارای وجودِ نصر باد. تشخيص لغزش‌ها کار ساده‌ای نيست. اما به تعداد کتاب‌هايی که کسی نوشته است يا مقالات علمی‌اش نمی‌توان برای او وزن معنوی يا معرفتی بر پا کرد. شرمنده‌ام که در اين يک مورد اختلاف عقيده‌ی شديدی با تو دارم و باز هم تأکيد می‌کنم که اختلاف نظرِ من با او کاملاً مستقل از داوری سروش در باب نصر است. دوست داشته باشی، روزی می‌توانم از ميان همين کتاب‌های نصر خطاهای‌اش را بر شمارم. مرجع مستقيم‌تر اگر می‌خواهی، مقدمه‌ی مفصل کتاب «حکمت خالده» را بخوان (کتابی است يادنامه‌وار برای نصر). مقدمه‌ی مفصل اين کتاب، شايد يک سوم خود کتاب باشد و به قلم خود نصر است. «حال آدم به هم می‌خورد» از اين زبان و بيان متخبترانه و خودبينانه و از خود متشکر نصر. حتماً‌ اين کتاب را (به زبان انگليسی) پيدا کن و آن را بخوان تا ببينی چه می‌گويم. پس بدون اين‌که بخواهيم با تکيه به مدح يا قدح سروش، نصر را داوری کنيم، بيا آثار خود او را ببينيم و به استقلال،‌ مردانه نقدش کنيم.

زنده باشی،

داريوش

2:10 AM  
Blogger Zahra نوشته...

من هم مثل شما بعد از شنيدن جمله مذكور در سمينار حال تهوع گرفتم!ايضن از خواندن كنايه ي تند نصر به سروش و سايرين.اينجور جاهاست كه فقدان اخلاق ميان روشنفكران جامعه ي ما بدجوري توي ذوق ميزند.نه با توسل جستن به دانسته ها و حسن سابقه ي دو طرف و نه با هيچ چيز ديگر نميتوان بار منفي اين دست مسائل را سبك كرد. تاسف مي ماند و تاسف.

1:47 AM  

Post a Comment

خانه >>