Thursday, January 05, 2006

حقارت

برای دوستان و رفقای دانشگاهی به پیشنهاد خودشان یک - دو جلسه ای منطق جدید گذاشتم. استاد از عهده ی ادای مطلب بر نیامده بود و بچه ها آخر ترم به صرافت افتاده بودند که به قول و لهجه ی برره ای ها "ای که استاد وَگوید یعنی چه؟! " . فکر نمی کردم از عهده ی کار برآیم و بتوانم مطالبی را که برای خودم و به زبان خودم دسته بندیشان کرده بودم را به خورد جماعت بدهم اما شکر خدا گویا کلاس مفید واقع شده بود که پس از کلاس با دلی خوش و شور و شوق، به سراغ حل تمرین بیشتر رفته بودند. حق هم داشتند. بیش از 90 درصد از دانشجویان هیچ آشنائی با زبان منطق جدید که به نوعی پایه و اساس ریاضی جدید هم محسوب می شود، بدلیل اینکه رشته ی دوران متوسطه آنها علوم انسانی بود، نداشتند. استاد درس مربوطه هم که خودم شاگرد آن کلاس بودم، بدون تامل و با بیانی ناشیوا، درس ها را مخلوط و مغلوط ارائه می داد. باکی هم داشت. چرا که اگر چند نفری سوالی نمی پرسیدند که مثلا چرا یک بار این چنین گفتی و دفعه ی بعد حرف خودت را نقض کردی، دیگر صدائی از کسی بلند نمی شد.
وسط بخش "منطق محمولات" بودم و با اینکه گفته بودم و شرط کرده بودم که وسط درس سوال نپرسند تا رشته ی کلام به در نرود، ناگهان یکی از شوخ و شنگهای آخر کلاس سوالی پراند که "جناب استاد ....". همان لحظه احساس بدی پیدا کردم. احساس حقارتی عجیب در برابر آن اصطلاح که امروزه بیش از هر اصطلاح دانشگاهی دیگری با آن مواجهیم و می شنویم. سوالش را گفتم که بنویسد تا فراموشش نشود و آخر کلاس یک جا با بقیه بپرسد که نه حق کسی در سوال کردن زایل شود و هم من وقت داشته باشم تا مقدمات را بیشتر بگویم. اما خودم ماندم و دریائی از علامات سوال. لحظاتی که نمی دانستم چگونه سپری می شود را نشستم تا حالی پیدا شد و ادامه دادم تا کلاس به خیر و خوشی تمام شد.
"استاد" کلمه ای بود که با بیان یکی، به ناگاه احساس کردم پشتم به شدت خالی است و هیچ ندارم که عرضه کنم.
من بودم و یک اصطلاح به شدت رایج و معمولی که معلوم نبود یکی برای چه و از سر چه چیزی و یا حتی عادت آنرا پرانده بود اما من خودم را به شدّت بی مقدار در برابر آن احساس کردم. براستی اینجا که ایستاده ام، جای من است؟ مرا با تدریس چه کار؟ اولی تر کسی نبود؟ ترس برم داشته بود. طعم مسئولیت تدریس را برای چند لحظه ای به من چشاندند.
بعد از کلاس نشستم و کمی به فکر فرو رفتم. دریای سوالات بود که موج می زد. این رسالت را کسانی چگونه و اصلا چرا انتخاب کردند؟ چگونه از پسش بر می آیند؟ غم نان دارند که زیر بار آن گرفتار شدند یا عشق است که این چنین سختی ای را بر خود هموار می کنند؟ مادر من که عمری است قلم به دست کودکان داده و بر پله ی اول علم آموزیشان نهاده، چه امانتی را می خواهد امسال بر زمین بگذارد و به دست دیگرانش دهد؟ برای کسانی چون او همین که زنگ اول مهر را می زدند غم روزگار را فراموش می کنند و با همه ی سختی ها به کنار می آیند و با عشق از نو شروع می کنند. قلم به دست کسی دادن که تا آن روز جز وسیله ی بازی چیزی به دست نگرفته و نشستن به پایش که "الف" بیاموزد تا "ی" آن هم با حوصله ای پیامبر گونه، کار کسی نیست جز عشق. این را می دانم اما این عشق را تا به سر منزل نهائی رساندن توسط اعقابشان در کلاس های دانشگاهی، آن هم تحت عناوینی همچو "استاد" که نهایت مرتبه ی علم آموزی است در کشور ما، چه؟ آیا اساتید دانشگاهی ما نیز این گونه اند؟ چرا یاد و خاطره ی بسیاری از اساتید، آنگونه که بیشتر ما معلم کلاس اول را در ذهن خود فراموش نمی کنیم؛ در ذهن حک نمی شود؟ پس چه بلائی بر سر عشق آمد؟ چرا و چراهای دیگر بود که می آمد و ذهن من بی جواب فقط طراح آنها بود.
سخت بود، سخت!!!

2 نظر:

Anonymous پوریا سمیعی نوشته...

غصه نخور امیر جون . همین که من فهمیدم کافیه . داشتم دق می کردم از گیجی
جهت محکم کاری : خدا لعنتش کنه هر کی تورو اذیت کنه

2:26 PM  
Anonymous amir taleshi نوشته...

be ghole khodet mostahagh bodi o inha be zakatat dadand . ostaeero migama :)

6:11 PM  

Post a Comment

خانه >>