Sunday, April 16, 2006

از روزگاران

دیروز عیسی بر دار کردند و پیروانش شادی­ها کردند که گناه عالم بشست و برفت و سه روز پس از آن باز می­آید و عیسویان شادند از این رستخیز عظیم. در دین عیسویان و نه عیسی (چنانچه معتقدم باید حساب دین پیروان سایر ادیان –حداقل در ادیان سامی و زرتشتی- را نیز از پیامبرشان جدا کرد) هر که در وجود می­آید؛ گناهکار است به لحاظ گناه ازلی "آدم". گناهکار زاده می­شوند آدمیان و چاره­اش در همین صلیب و باز آمدن عیسی است.* حال که شادیشان بر این است، مبارکشان باد.
امروز اما محمد زاده شد. او را نبی رحمتش می­خوانند. چنانچه عیسی را پیامبر مهربانی­اش می­گویند. او را بسیاری با نام مادرش می­خوانند. چنانچه عیسی را. این دو پیامبر اما در طول حیاتشان نیز یکسان عمل کردند. هر دو با دشمنان شخصی­شان حلیم و مهربان بودند و هر دو آنجا که معبد خدای را بازار مکاره یافتند شوریدند. هر دو آمدند تا بساط جهل را که چهره­ی دین را پوشانیده بود از جا بکنند. بگذریم که در این عصر و روزگار کسانی داعیه­دار سرکردگی بر امت­های ایشانند که با این­همه یگانگی در رفتار پیامبرانشان علم جنگ و خون­ریزی بر ضد هم بلند کرده­اند. به راستی اگر محمد و عیسی باهم و در یک دوره بودند چنانچه به ظاهر پیروانشان هستند، با هم چنین عداوت و دشمنی می­کردند؟
امروز محمد زاده شد. حال که شادی مردمانش بر این است، مبارکشان باد.
می خواستم کمی از الهیات مسیحیت بنویسم که هر چه بیشتر دراین باره خواندم غصه­ام بیشتر شد. از تلاش­هائی که عیسویان برای توجیه مسائل مطرح شده در دین خویش کردند که از جهتی بسیار مهم و حائز اهمیت است. و این­که می­گویند مسیحیت دینی است آغشته به عرفان و شهود که عرفای خویش را می­کشد! و هرکه آمد تا در این دین راه­گشا باشد را به تیر جهالت از میان برداشتند. چنانچه در اسلام نمونه­هایش اندک نیستند. اما دیدم بی­فایده می­نماید. می­خواستم کمی از زمان عیسی بنویسم و اقداماتش را و طرز فکرش را و مقایسه­اش کنم با شرایط فکری و اجتماعی مسیحیان این زمانه. بازدیدم که بی­فایده است. خواستم کمی از لودگی­های مبلغان مسخره­ای چون کسی بنام "آگاپه" که در شبکه­های ماهواره­ای فارسی زبان به زبان­بازی و مسخره­گی مشغول است بنویسم و بگویم شخصا مسیحیان بسیاری را می­شناسم که به حرف­های مردک می­خندند و چرندیاتش را که به نام تبلیغ و توجیه آئین مسیح به خورد عوام­الناس می­دهد را طنز تلقی می­کنند؛ باز دیدم که چنان جامعه­ی فارسی زبان درخودتنیدگی فکری دارد و چنان مدعیان دروغین عیسی بر ذهن این بی­چاره­گان مسلطند و ابزارها به اختیار می­گیرند تا با جادوی رسانه­های هزاره سومی به نیرنگ، پایه و اساس سستی را در مغز مخاطبانشان بنشانند که این کوته نوشته­هایم راه به هیچ جا نخواهند برد. باشد که این سست اندیشه­های جای گرفته در اذهان مخاطبان ایشان به نسیمی از تعقل یک باره فرو بریزند. و مگر انفاس قدسی "روح الله" مددی کند برای زدودن این خزعبلات به نام دینش از چهره­ی ذهن پیروانش.
بگذریم. دیروز که در کتابخانه­ی دانشگاه مشغول تورق کتاب "غرر الحکم" بودم، به عباراتی عاشقانه از مولا علی برخوردم که سخت تنم لرزید و کل روز مرا ساخت. آنجا که می­گوید: مَا اَقبَحَ القَطیعَة بَعدَ الصِّلَةِ وَ الجَفاءَ بَعدَ الاَخاءِ والعِداوَة بَعدَ الصّفاءِ وَ زوالَ الاُلفَةِ بَعدَ اِستحکامِها... چقدر زشت است «قطع کردن» پس از پیوستن و «بی­وفائی» پس از برادری و «دشمنی» بعد از صفا و «زائل شدن دوستی» پس از استحکام آن... دیدم که یک­باره پرت شدم به خاطرات. به هرآنچه که کِشیدم و چشیدم. تلخی شراب کلمات علی فوق تصورم بود. کلام عاشقانه­ی علی را خاصیت این است که چون شراب تلخ، مرد افکن بود زورش! هم آنجا که به رندی و طنازی خاصی به مغازله و معاشقه با خدایش می­پردازد و از لا به لای حرف­هایش می­توان نوعی زیرکی و رندی قلندرانه هم یافت چنانچه دعای کمیلش به زعم من چنین است و هم اینجا که یک سر حرف از فراق می­زند و درد جدائی­ها، رسوخی بس شگفت در روح و جسم آدمی دارد.
از این هم بگذریم.
اما عیدانه.

صـــــلـــوات و درود نامــــــحــدود
ز خــــدا بــــر محــــمــد مـــحمود
آنـکه در کـــل آســـمـــان و زمـین
ز اول دهـــر تا به یـــوم الـــــدیـن
قلم و لوح و ماخــلـق در عـــــرش
قمر و شمس و مـااستقر در فرش
گـر جــنابش نـبــــود هــیچ نــبــود
مــمــکنــی بــاز نــامـدی به وجود
آنــکــه از مــهــرش، آدم، آدم شد
حضرتـش صفـــوة و مـــکــرم شـد
اوســت معــــنای عــلت غـــائــی
اوســت اســـرار ذات یـکــتــائـــی
اوســـت آئــینـه­ی مجـــلّـــی ذات
اوســت مسـتـجمـع جمیـع صفات
آنــــکـــــه او دم دمـــیـــــد در آدم
روح آدم بــه او شـــدی هـــمـــدم
آنــــکـــه با نوح گــشت پشتیبان
گاه طوفـان معیــــن و کشتیـــبان
آنـکـه با مـــهــر او خــــلیــــل الله
ره نــمــا شــد بـه مـــردم گمراه
آنکه گفت از درخـــت نور سخــن
جلوه گر شــد بــه وادی ایــمـــن
آنکه در طور جلـوه گـــر گـــردیــد
جـــلـــوه­اش منــــظر نــظر گردید
کوه و مـوسـی و ناظـــران دگــــر
در عــدم بســـته جمـله بار سفر
مستقر کـوه شـد رونــده چـو آب
هــم نیـــاورده روح موسـی تــاب
روح موســـائــیــان هــمــه بر باد
رفت و هم کـوه می­رود چــون باد
خود موسـی فتاد و رفت از هوش
باز آوریــدش هـــمـــو در هــــوش
او دمـــیـــدی به سوی مریـم روح
زو شــدی باب ماسوی مفـــتـــوح
آنـــکه اسم گرامــیــش احــــمــد
مشتــق آمد ز اسـم پـاک احــــــد

چقدر بنویسم باید گذاشت و گذشت؟

* برای مثال رجوع کنید به رساله­ی اول پولس رسول به قرنتیان، باب 15، آیات 8-3.
** غرر الحکم / ص 756.
*** شعر از دیباچه­ی ساقی نامه­ای است که سال پیش سرودم.

4 نظر:

Blogger خاك نشين نوشته...

سلام شعر زيبايي بود لذت بردم. ميلاد نبي رحمت بر دوستدارانش مبارك باد

7:00 AM  
Anonymous reihane نوشته...

بارها این را خوانده ام اما هربار که میخوانم انگار تازه تر مینماید سخن ناب عارف بزرگ ابوالحسن خرقانی را : هر که در این سرای وارد شد نانش دهید و از ایمانش نپرسید که هرکس در بارگاه خدای به جان ارزد البته در خانقاه شیخ به نان ارزد. و ا چقدر دوریم از این سخن هر کجا سخن از کمک و همیاریست فقط چشمان همدینان را میشناسد چقدر زیباست این سخن که از ایمان کسی نپرسند و فقط به انسانیت طرف بنگرند کدام سازمان خیریه این گونه مینگرد؟؟ پیروان منحرف عیسی و محمد دین را وسیله ای برای دوری از خدا قرار داده اند شاید اگر همه انسانها به فطرت پاک خود رفتار میکردند و همواره به انسانیت توجه داشتند و روح بلند خود را ملاک قرار میدادن نه پیروی از به اصطلاح روحانیون نما ها را شاید بشر به هیچ فرستاده ای نیاز نداشت.

1:24 PM  
Anonymous sara نوشته...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

خيلي عالي بود
بازم از اين ها تو وبلاگت قرار بده
كلي فيض برديم

9:06 PM  
Anonymous rael نوشته...

سلام
من مخالفم

4:53 PM  

Post a Comment

خانه >>