Tuesday, August 28, 2007

بهوش بودم از اول که...

من راهی‌ام باز به خاوران شهر. بار دیگر شهری که دوست‌اش دارم. زبان حال مرا هم که بخواهید، همین است که استادمان شجریان دارد می‌خواند.

3 نظر:

Anonymous سیدعباس سیدمحمدی تهران نوشته...

بسم الله الرحمان الرحیم
سلام
!
دو سه هفته قبل فرزند دوماهه ام چند روز رفت مسافرت
شاهرود و میامی و اونجا ها
من وقتی نبود لباسهایش را می بوییدم و می بوسیدم و برایش اشک می ریختم
آنگاه بود که با خود اندیشیدم
یعقوب در فراق یوسف چه کشیده

سلام بر یعقوب و یوسف و پیامبر ما رسول بزرگ خدا

11:38 PM  
Anonymous Anonymous نوشته...

رفتی و از رفتن تو قلب آیینه شکسته
کوچه ها در خلوت شب پنجره ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ بغض باران در نگاهش
خنجری در سینه دارم توده ابر سیاهم
بی تو من از نسل بارانم بارانم بارانم
چون ابر بهارانم گریانم گریانم گریانم
...
بی تو من از نسل بارانم:(

1:16 PM  
Anonymous مامان صوفي نوشته...

خاك اين شهر بدجور دامنگيره.هيچ وقت اونجا احساس تنهايي نمي كني حتي اگر تنها ترين ادم شهر باشي هميشه يه جايي هست كه مامن تو باشه جايي كه واسه همه دنيا جا داره جايي كه بي هيچ واسطه درد دلهاتو مي شنوه وجوابتو ميده زيارت قبول

10:41 AM  

Post a Comment

خانه >>