Thursday, November 08, 2007

مدرسه تعطیل شد!

یک-دو روز است که گیج این خبرم. هرچند، یک سالی است دارم انتظار این روزها را می‌کشم. «مدرسه» تنها مجله‌ای بود که در این سال‌ها رغبت به گرفتن اشتراک‌اش پیدا کردم و با معرفی‌اش به چند نفری از اساتید دانشگاه وسیله‌ای شدم تا این مجله مرتب به دست آن‌ها هم برسد. اما عمر آن قد نداد. عمر روشنفکری ایرانی گویا هیچ وقت قد نخواهد داد. همیشه دست‌هایی هستند که میانه‌ای با عقل و برهان نداشته باشند و اتفاقاً همیشه هم تیغ و تبر به دست آن‌هاست. اما ریشه‌ی این خصومت‌ها کجاست؟ تعصب، آن‌هم تعصب کور آیا می‌تواند دلیلی بر این قلع و قمع‌ها باشد؟ نمی‌دانم. داریوش معتقد است ماجرا نه تعصب و تبعاتش که تفتيش عقيده است و نظارت بر انديشه، بلکه لايه‌ی زيرين ماجرا کين‌خواهی و کينه‌ورزی‌ست که حاصل حسادت است. باز هم نمی‌دانم. راست‌اش دیگر از علت جویی در باب کارهای این حکومت خسته شدم. حاصل‌اش جز ذهنی خسته و انبوهی سوال بی‌جواب نیست. وقتی نه دلیلی عقلی می‌یابی برای این بسیارها، نه حجت شرعی و روح ایمانی، که گاه درست برعکس شریعت واقعی اسلام نیز هست، خسته می‌شوی و بی‌خیال پرسش و بی‌قراری برای پاسخ گرفتن. شریعتی هم نیستم که نفسم یارای آشفته ساختن خواب خفته‌گان خفته را داشته باشد و بانگ بزنم که: ... و اما آن قوم، اگر موفق شوند که مرا بر دار کشند، و یا همچون عین القضاة شمع آجین کنند و یا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند، حسرت شنیدن یک «آخ» را هم بر دل‌شان خواهم گذاشت. نه! من خسته‌ام. خسته از نسلی خسته و زخم خورده و از پای افتاده. از خودم.
نسل حالا جوانان خاصی دارد. جوانی که با نفرت زیسته، نفس کشیده، نفرت را جستجو می‌کند و با آن عمل می‌کند. این جوان مغزی برای درک رنگ ندارد. زیبایی را حس نمی‌کند. هوای تازه نمی‌داند که چیست. انگ زدن، تهمت زدن تنها به جرم این‌که با او هم‌فکر و هم‌پیاله نیستی برای او مثل آب خوردن است. نباید از فردایش ترسید؟ او قربانی کیست؟ مغز او چرا باید با خشونت پر شود؟ اندیشیدن به‌خودی خود هم سرانه‌ای بسیار اندک‌تر از آن چیز که من و تو فکر می‌کنیم در میان ما ایرانیان دارد. روزنه‌ای چون «مدرسه» تنها مثل یک شکاف کوچک بود که هوایی تازه را به داخل فاضلاب اندیشه‌های متعفن شده از شدت تراکم و رکود، رهنمون می‌شد. چرا بستند؟ نمی‌ترسند؟ از فردا باید ترسید. از خشک مغزانی که کمر امام صادق را، کمر علی را، کمر هر چه عالم معقول را در برهه‌های گوناگون زمانی شکستند باید ترسید.

پی‌نوشتی برای آینده.
از حسن خلق علی، یکی، چنین حکایت کرده‌اند: علی ناشناس با مردی از اهل ذمه هم‌سفر شد. مقصد علی کوفه، و مقصد مرد اهل کتاب، جایی دیگر، بعد از کوفه بود. مولا راه مشترک را با او در کمال صميميت پيمود. هنگامی‌که بر سر دو راهی پایان رسيدند و آن مرد خواست از علی جدا شود، مشاهده کرد که علی نيز با او می‌آيد. با تعجب پرسيد: مقصد تو کوفه بود و راه کوفه طرفی ديگر است. علی گفت: تو با اين مصاحبت کوتاه حقی بر گردن من پيدا کردی و چون مقداری تو را در مسيرت مشايعت کنم، آن حق ادا می‌گردد. که رسول ما فرمود: هرگاه با شخصی هم‌سفر شديد او را بر سر دو راهی رها نکنيد، بلکه به پاس هم سفری، مقداری او را مشايعت نموده سپس از او جدا شويد و راه خود را تعقيب کنيد. آن مرد گفت: به‌راستی به شما چنين دستوری داده شده است؟ علی فرمود: آری. فرد اهل کتاب گفت: اگر گروه‌هایی از مردم جهان، پيرو او شدند، به‌واسطه‌ی همين کرامت نفس اوست! سپس علی را، در حالی که نمی‌شناخت، گواه گرفت که من نيز بر آيين اسلام هستم. (اصول کافی، چاپ جديد، جلد‏2، صفحه‌ی‏670)
و عجبا که علی حتی سعی در مسلمان کردن او نیز نکرد.

4 نظر:

Anonymous yaser MiRDAMADI نوشته...

من هم بسيار متاثر شدم و ديدار شما را در مشهد هم چشم کشان ام.

8:03 PM  
Anonymous محمد رضا ویژه نوشته...

با سلام آقای ریاضی
من هم بسیار از این خبر متاسف شدم. لطمه ای که از بسته شدن مجله هایی چون مدرسه و کیان به جامعه ی روشنفکری ایران وارد می شود اسف بار است. من خودم این مجله را ندیده بودم ولی جسته و گریخته از مقاله های آن در اینترنت مطلع بودم و به نظرم مجله ی بسیار پرباری بود. بخ خصوص که ظاهراً به گونه ای مطلق به جریان خاص فکری اختصاص نداشت.
به هر حال باید متاسف بود و خون دل خورد.
پیروز باشید

11:43 AM  
Anonymous Anonymous نوشته...

سلام!
لطفاْ نظر شريفت درباره ی مقاله ام
http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-278.aspx
نظرتان درباره ی «فیلترینگ» و «ممنوعیت استفاده از تلویزیون ماهواره ای» چیست؟
***
فقط تو عینکی بودی وسط اون همه دانش آموز؟
چه عکس جالبی گذاشتی
***
اول و آخرش توقیف و فیلتر و زندان و اعدام و ... است
***
سیدعباس سیدمحمدی تهران

10:05 PM  
Anonymous Anonymous نوشته...

تسليت مي گم. يادمه زماني كه كيان تعطيل شد براي اولين بار غم از دست دادن عزيز رو تجربه كردم. تا مدتها گيج بودم و حتي نميدونستم اعتراضمو بايد به كي و كجا اعلام كنم....بعد از اون ديگه بي حس شدم. چيز ديگري جاي كيان رو پر نكرد ...و تعطيلي نشريات بعدي هم اونقدر عادي شد كه اعتراضي در من نيانگيخت.
و بعد از اون هم هيچ نشريه اي رو مرتب و با وسواسي كه براي كيان خرج ميكردم تهيه نكردم. مدرسه رو دوستانم برام ميگرفتند. چون فكر ميكردند حتما تهيه خواهم كرد.
منتظر چنين خبري بودم. منت گذاشتند تا الآن مجال دادند.

2:01 AM  

Post a Comment

خانه >>