Sunday, July 27, 2008

سیّد، قلیان و من

چقدر دل‌ام می‌خواست سیّد چروکیده با آن عرق‌چین سبزش که در قهوه‌خانه کنار میز سرباز نشسته بود، کنار دست من بود. با حسرتی عجیب به قلیان سرباز شهرستانی زل زده بود تا دست آخر به چند تا پک مهمان‌اش کرد. دوست داشتم پهلوی من نشسته بود تا همه‌ی قلیان را مهمان‌اش کنم. روی‌ام نشد بروم نزدیک‌اش و بفرما بزن‌ام. حیف. از آن سیّد‌ مرتضایی‌های خوش‌آیند حسین بود که تا ابد می‌شد از او چیز یاد گرفت.

1 نظر:

Anonymous حسین نوشته...

یه‌چیزی بزن هوایی شو / سید ِ مرتضایی شو
آخی

8:53 PM  

Post a Comment

خانه >>