چهار راه ولیعصر / تهران
پسر قد بلند و رشید. اول سر دخترک محجوب را بوسید و نشاندش در تاکسی. بعد دست دختر را که در دست داشت به لب نزدیک کرد که مصمم شد برای جملهی آخر. دختر هیچ نگفت. پسر: هیچوقت فراموشت نمیکنم. درب تاکسی بسته شد.
تهران بود. چهار راه ولیعصر. ساعت درست روی 14 و تکان نمیخورد. مات صحنه شده بودم.
دخترک انتخاب کرده بود. گریه نمیکرد. قصه به انتها رسید؟
7 نظر:
2khtarak jodaee ro entekhab karde bood???????!!!!
pas chetor toonest gerye nakone?
shayad ham dar del ashk mirikhte
khoda midoone!
shayadam...
to che hesy dashty az in sahne? faghat mate sahne shode boody?
minoo
صحنه این قدر سریع اتفاق افتاد که در آن لحظه فقط ماتش شده بودم.
سوشیانت عزیز ، به نظرت خیلی تند می روم اگر بگویم قصه تمامی ما مدت هاست به انتها رسیده . و تنها خودمان نمی خواهیم باور کنیم این بن بست را ؟
رهای عزیز.
نه که تمامی اما بیش از اینکه می گویند قصه شان به انتها رسیده!
اما کیست که زخم نخورده باشد؟
خُردک شرری هست هنوز.
چه با حال . خوشبحال پسره . مثل آدمیزاد از هم جدا شدن خیلی خوبه .
آنگاه
خورشيد سرد شد
و بركت از زمين ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشكيدند
و ماهيان به دريا ها خشكيدند
و خاك مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
...
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تكيده و مبهوت
در زير بار شوم جسد هاشان
از غربتي به غربت ديگر مي رفتند
و ميل دردناك جنايت
در دستهايشان متورم ميشد
گاهي جرقه اي جرقه ناچيزي
اين اجتماع ساكت بي جان را
يكباره از درون متلاشي مي كرد
آنها به هم هجوم مي آوردند
مردان گلوي يكديگر را
با كارد ميدريدند
و در ميان بستري از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه ميشدند
آنها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناك گنهكاري
ارواح كور و كودنشان را
مفلوج كرده بود
...
شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده مغشوش
بر جاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياورد به پاكي آواز آبها
شايد ولي چه خالي بي پاياني
خورشيد مرده بود
و هيچ كس نمي دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلب ها گريخته ايمانست
قسمتهایی از شعر "آیه های زمینی" فروغ در مجموعه تولدی دیگر
cheghadr sakhte adam sahnei ro ke 2 hafte pish bara khodesh tekrar shode bood ro inja bekhoone....bedoone chashnie ashk...va na dar 4rah valiasr...
Post a Comment
خانه >>