Sunday, October 01, 2006

پدر! آسمان ِ قصه­هایت کجاست؟

گفت که پدرت آن­شب کذائی اصلا به خانه نیامد؛ بعدترها هم که آمد چیزی از آن شب نمی­گفت. این­را مادرم بعدها که عقلم رسید تا از او درباره­ی حال و احوال پدرم در شب اعلام قطع­نامه­ی 598 بپرسم، گفت. آن­شب هم اما پدر نیامد.*
پدر همین دیشب بود که آخرالامر بغض 18-17 ساله را وا داد. رفت در اتاق کتاب­هایش. پای سجاده و گویا دل سیری گریسته بود. باز دلیلش را نمی­دانم. اما دیگر از مادرم هم چیزی نمی­پرسم.

ما تمام سال­های جنگ را زیر گوش بمباران­های موسمی تهران بودیم. پدر ما را از جایمان تکان نمی­داد. خودش در کار جبهه بود و جنگ. یادم آمد: مرا که شبی از صدای چون به مشت کوفتن درب خانه در پی زوزه­ی باد -تو بخوان زوزه­ی شلیک تیرهوائی­ها- گریه­ام گرفته بود، در امتداد داد و فریاد مادرم که بچه را کجا می­بری... بغل زد. برد درست در ایوان خانه نشاند. گفت: ببین! این شعله­های سرخ را که به آسمان می­پرند را نگاه کن. این­ها خون شهیدان هستند که به آسمان می­روند... آن­قدر تند و تیز که اگر مانعی سر راهشان باشد؛ از راه برش می­دارند! عجله دارند پسر! عجله! و من شیر فهم شدم و دیگر عادتم شد که تا آخرین شلیک­ها نگاه می­کردم که دل آسمان سیاه چگونه خون آدم­های خوب را می­بلعد. روزگار جنگ بود.

حالا جنگ تمام شده بود. نه قصه­ای بود از خون و آسمان، نه حتی صداهای مشت کوفتن بر درب خانه آزارمان می­داد. جز پدر که تا دیشب مُهری ار ایام به لب داشت، همه عادی شده بودیم. وضعیت برای همه عادی بود. سفید. اما برای او نه. چیزی شبیه برزخ. وضعیت زرد. دیشب نمی­دانم اوضاع چگونه شد. وضعیت برای او سفید است یا قرمز؟

* آن­سال تابستان من دور از تهران جنگ­زده بودم و خبر را ظهر روزی تابستانی در خانه­ی خاله­­ی شهرستانی­ام شنیدم. بعدش غریو شادی او بود که کف زنان و شادی­کنان می­گفت: تمام شد! بالاخره تمام شد!

2 نظر:

Anonymous ما مان امیر مهدی نوشته...

khyli inja ro dost daram va hamishe myam va matalebeton ro mikhonam faght khyli syahi inja aziyatam mikone soshyant keh byad roshanye byavarad chera syah??????????/

6:06 PM  
Blogger Saoshyant نوشته...

سوشیانت در سیاهی می آید. کلامش اما سپید است.
روی ماه امیر را ببوسید از طرف من.

6:59 PM  

Post a Comment

خانه >>