Wednesday, January 18, 2006

صبوحی (2)

گفتند موسی را کدام سختی بر تو گران تر آمد ؟ فرمود: آنگاه که "خضر" مرا گفت، "هَذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ".* مصیبت چنان گران آمد که از آن دشوار تر نبود.
«سوره کهف . آیه 78»

Labels:

5 نظر:

Anonymous shocaran نوشته...

تقدیم به دوست خوبم جناب ریاضی
آن فزونى با خضر آمد شقاق

گفت رو تو مكثرى هذا فراق

*************************

چون گرفتت پیر هین تسلیم شو
همچو موسی زیر حكم خضر رو
صبر كن بر كار خضر ای بی نفاق
تا نگوید خضر رو هذا فراق
گر چه كشتی بشكند تو دم مزن
گر چه طفلی را كشد تو مو مكن

دست او را حق چو دست خویش خواند
پس یدُ اللَّه فَوْقَ أَیدِیهِمْ براند
دست حق میراندش زنده اش كند
زنده چه بود جان پاینده اش كند
یار باید راه را تنها مرو
از سر خود اندر این صحرا مرو
گر خِضر در بحر كشتی را شكست
صد درستی در شكست خضر هست
وَهم موسی با همه نور و هنر
شد از آن محجوب، تو بی پر مپر
آن ُگل سرخ است، تو خونش مخوان
مست عقل است او، تو مجنونش مدان
آن پسر را كش خضر، ببرید حلق
سرّ آن را درنیابد عام خلق
آنكه از حق یابد او وحی و خطاب
هر چه فرماید، بود عین صواب
ما ز موسى پند نگرفتيم كاو
گشت از انكار خضرى زرد رو
با چنان چشمى كه بالا مى‏شتافت
نور چشمش آسمان را مى‏شكافت‏
كرده با چشمت تعصب موسيا
از حماقت چشم موش آسيا
گه جنون بيند گهى حيران شود
ز انكه موقوف است تا او آن شود
چون مناسبهاى افعال خضر
عقل موسى بود در ديدش كدر
نامناسب مى‏نمود افعال او
پيش موسى چون نبودش حال او
عقل موسى چون شود در غيب بند
عقل موشى خود كى است اى ارجمند
علم تقليدى بود بهر فروخت
چون بيابد مشترى خوش بر فروخت‏

بر قرين خويش مفزا در صفت
كان فراق آرد يقين در عاقبت‏
نطق موسى بد بر اندازه و ليك
هم فزون آمد ز گفت يار نيك‏
آن فزونى با خضر آمد شقاق
گفت رو تو مكثرى هذا فراق‏
موسيا بسيار گويى دور شو
ور نه با من گنگ باش و كور شو
ور نرفتى وز ستيزه شسته‏اى
تو به معنى رفته‏اى بگسسته‏اى‏

shocaran

10:20 AM  
Anonymous tehrani نوشته...

تبریک به سوشیانت و دوستانش

اي نگار روحاني! خيز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن
در ترانه معني دم ز سر مولا زن
و آن گه از غدير خم باده‌ي تولا زن


تا ز خود شوي بيرون، زين شراب روحاني

1:49 PM  
Anonymous جامجان نوشته...

سلام سوشیانت عزیز.اینبار نهفته تر گفتی انگار...بارهابا خود اندیشیدهام که در این ماجرای همرهی موسی و خضرمن آن ماهی هستم که جاماند هیچ ندید و نفهمید انگار.....برای امتحانات و موفقیت در آنها تورقی در اشعار ملای رومی داشتم که این بیت را ....برگ سبزی.....حضور شما...///.نو بهارا جان مایی جان ما را تازه کن///باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن/گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته است///بی صبا جنبش ندارد هین صبا را تازه کن.///تازه باشید همواره.

10:06 AM  
Blogger mandyharolds5384 نوشته...

I read over your blog, and i found it inquisitive, you may find My Blog interesting. So please Click Here To Read My Blog

http://pennystockinvestment.blogspot.com

12:33 AM  
Anonymous سیما افشاری نوشته...

جام جان
آن ماهی رند بود که گذاشت و گذشت!

8:42 AM  

Post a Comment

خانه >>