Friday, July 07, 2006

غم زمانه

اولین جمله­ای که امروز با من سخن گفت همین چند خط دردنامه­ی «رها» است. ساعت 8 صبح جمعه بود. گفته بود برایش بنویسم. از سفارشی نوشتن بیزارم. اما دیدم که درد، درد مشترک است. خودم چشیده­ام و حال، باز با یاد آوری رها، دردی عجیب اول صبح به سراغم می­آید. احساس می­کنم که گونه­ام را کسی با مشت کبود کرده، شکمم را، پاهایم را یکی نه، چند تن به لگد کوفته­اند و پیراهنم را پاره کردند و عینکی که خرد می­شود کنار خیابان هدایت، کمی بالاتر از صفی­علیشاه. فقط به جرم اینکه در سالگرد سلاخی «فروهرها» پسرک نحیفی را که دست در دست مادرش داشت گرفته بودند و هی می­زدند نامردها و من آرام به یکی­شان گفتم نزن برادر. نزن. تا پرسید: چی؟ منتظر جواب نشد و شروع کرد. نگذاشت جوابش بدهم که آخر این را که می­زنید، مادر دارد و چون شما از زیر بته به عمل نیامده. حیوان نیست. پسرک را لت و پار کردند و مادرش....

«از این روزها می­ترسم» یا «وقایع نگاری این روزها»
کم کم روحی که از او فقط ردپائی مانده بود، باز حلول می­کند. باز به جسمی می­نشیند. باز عیان می­شود. چرا نکند؟ چرا نشود؟ در همه­ی مکاتب حلولی-دینی جهان، روح وقتی حلول می­کند که شرایطش فراهم باشد. روح، انسانش را، جاندارش را باید بیابد و آنگاه حلول اتفاق می­افتد! حال این روح خشونت، آهسته اما باز دارد حلولی تزریق گونه در جامعه پیدا می­کند که شرایطش فراهم است.
در جائی نوشته بودم و به جد معتقدم که ناف ایرانی جماعت را با افراط و تفریط می­برند. از روشنفکرمان تا عامه­ی مردممان. بنگر به شریعتی، سید جلال تا شاملو و... که همه­شان بت شدند و هستند. هر کدامشان در نهان که می­نوشتند بالاخره یا افراط بود یا تفریط و اندکی راه میانه. حتی خودشان زخم خورده­ی این­گونه اخلاق بودند (شریعتی: در ایران اهل تسننم می­خوانند و در عربستان، شیعه­ی غالی. جلال: داستان سه­تار. شاملو: برای مشتی نمونه­ی خروار. داستان پریا) اما آن یکی در نقد و نقادی مروج نوعی خشونت می­شود و به آن نوعی الوهیت قائل می­شود. نسخه از امام حسین می­پیچد اما در جامعه­ای ناهمگون از اخلاق حسینی پیاده­اش می­کند. آن یکی بر غرب چنان می­تازد که گوئی ما ولی نعمت تام و تمام ایشانیم. یکی در تضاد با مذهب که بنیان اخلاق جامعه (حداقل جامعه­ی ایرانی) است و بسیار بسیار بیشتر گردش بر دامن عوام نشسته. این درد هم از نشأت گرفته­های افراط و تفریط است که عوام به آن دچارند. عوام که زبان سخن و کتاب سرشان نمی­شود برای بُروزش، کتک و زور است که چاره سازی می­کند برایشان.
برگردیم به ماجرای حلول. ناگفته هم پیداست که شرایطش بسیار ناب و برای رشد نمو دوباره بسیار مهیاست. اگر در جوامع دیگر از این­گونه موارد بخواهید سراغ بگیرید، بسیار است. اما فرقش این است که پلیسی هست که در کل مبرا از اخلاق ایشان است. آن جا حداقل دلت می­تواند به برخورد پلیس و پی­گیری و پی­جوئی­های پلیس گرم باشد. در ثانی، آنجا به نام مذهب و دین بر سرت نمی­کوبند. بحث زورگیری یا حداکثر ترویج مکتب اجتماعی خودشان است. غیر دولتی است و از خزانه­ی ملت و بیت المال جامعه خرجش نمی­کنند تا فربه­تر شود و با پول مردم بر سر همین مردم بزنند.
آری از این روزها می­ترسم. بر مشامم بوی نطفه­ای روح دمیده شده می­آید و زمان را می­بینم که آبستن حوادثی است که همراه زایش فرزند شیطان، می­آیند. نیاز به مکاشفه نیست. اوضاع بر همین منوال باشد باید منتظر حوادث ناگواری بود.

مردی که می­گرید.
مرد برای چه گریه می­کنی؟ نا امیدی؟ پریشانی؟ خسته­ای و از سیاهی دلت گرفته؟ مبادا دل به سیاهی دهی. برخیز. اینجا زمین پر حادثه­ای است. ماندن در این زمین هم حادثه­جو می­خواهد. برای توئی که خسته از حوادثی این­جا مناسب نیست. چه کسی گفته باید باشیم و بجنگیم؟ با چه؟ با که؟ جنگ، جنگ تا پیروزی. خنده دار است. این زمین به امید پیروزی چهار هزار سالی می­شود که دارد می­جنگد. غرق در دشمن شدیم و خود، دشمن هم شدیم اما پیروز نشدیم. زمین، زمین شکست است. سوشیانت برای چیست؟ از آرزوی سه-چهار هزار ساله خبر نمی­دهد؟ همین مهدی ِ خودمان. از آرزوی اسلاف و اخلاف دین حکایت نمی­کند؟ این­جا سرزمین آرزوهای بر باد رفته است. لااقل جائی برو که پیشینه­ی انتظارش را یا گم کرده باشند یا اصلا نداشته باشند.
برادر. اینجا اگر ماندی؛ گریه کار ساز نیست. دریا دریا گریه پشت امید به روز نجات است. یا بمان و اگر اهل جنگ نیستی با چیره­دستی بنگر یا برو. برو. شاید گریه بر وطنی که در آن غریبی کار عاقلانه­ای نباشد. بگو که خیال وطن و خانه­ی پدری دست از سرت بردارد. قاصدک را بپران.

3 نظر:

Blogger Raha نوشته...

برادر ارجمند و عزیز و دانشمند ، سوشیانت گرامی

آنقدر حال و روز روحی بدی دارم که نمی توانم از محبتت با کلامی شایسته تو ، سپاسگزاری کنم . این درد مشترک همه ما است . همه ما . چه آنان که با خشونت به بهانه احقاق حق نا مشخص خود این چنین حقوق شهروندی را زیر پا می گذارند و چه مایی که این چنین مورد تحقیر و ضرب و شتم اینان قرار می گیریم . کاشکی می شد تحمل کنیم یکدیگر را . کاشکی می شد ... سوشیانت گرامی ، حال و روز بدی دارم . کاشکی می توانستم چیزی بگویم .نیک برادر ، پایدار و مستدام باشی .

1:48 PM  
Anonymous ریحانه نوشته...

من تمام شب به یاد شما بودم زخم خوردگان روح. من نیز به مانند شما گریستم....تا هنگامی که کسی رنج میکشد دیگری نمیتواند بخندد و تا وقتی که کسی در بند است هیچ کس آزاد نیست...

10:07 PM  
Blogger Lord نوشته...

وقتی فکر می‌کنم به اینکه اون آدمایی که بویی از انسانیت نبردن، چطور بعد از توهین و تحقیر و شاید ضرب و شتم ِ مردمی که بزرگترین گناهشون محبت ِ به هم باشه، بین خودشون قهقهه سر می‌دن و می‌خندن و اون توهین و تحقیری که کردن بیشتر براشون بعنوان سرگرمی مطرحه تا دفاع از ارزشها (که اگر دفاع از به اصطلاح ارزشی هم بود باز ناپسند بود) و منم دارم توی هوایی نفس می‌کشم که اطرافم کافری نیست اما تا دلت بخواد منافق اند و مسلمان نما ... دلم می‌خواد منم برم از اینجا...
اما خب ...به لطف خدا فعلاً که وزنه ی موندن و صبر و امید سنگین تره

8:19 AM  

Post a Comment

خانه >>