Friday, July 25, 2008

منزل لیلی

... راه سوم راه محبّت و دوستى خدا و نفرت از غير اوست. آن‌چه كه نتيجه و مقصد دو راه ياد شده است و پايان آن به حساب مي‌آيد، در راه سوم آغاز به حساب مي‌آيد. كاملان آن دو راه، مبتديان اين راه شمرده مي‌شوند، بلكه مبتدى نيز به حساب نمي‌آيند. نتيجه و مقصد آن دو راه اين بود كه اعمال صالح و پسنديده‌اى داشته باشد يا نفس پاك و پالوده‌اى داشته باشد و حال آن‌كه مقصد در اين راه اين است كه هيچ عملى نداشته باشد، چه اين‌كه با رسيدن به معرفت به خويش، فقر و ذلّت و مسكنت خود را در مي‌يابد و مي‌فهمد كه: «لَولا فَضلُ الله عليكُم و رحمتُه لَكُنتُم مِن الخاسِرين (بقره - 64)» پس كدامين عمل صالح را مي‌تواند به خود نسبت دهد و خود را فاعل آن داند؟ مي‌فهمد كه «هر كه را چيزى داد، رايگان داد؛ هر كه را ايمان داد، رايگان داد؛ و هر كه را آمرزيد، رايگان آمرزيد؛ همه عالم چيز ستانند و او چيز بخشد… امر كرد كه بخواهيد «واسألوا الله مِن فَضلِه ( نساء - 32)»، چون نخواستند، تقاضا كرد: «هَل مِن سائل»؛ چون تقاضا كرد و كاهلى كردند، ناخواسته داد. گفت: «أجَبتُكم قبلَ أن تَدعونى و أعطَيتُكم قبلَ أن تَسألوني»؛ ما را كرم فراوان است، بفرماييم تا بخواهيد، چون كاهلى كنيد، ناخواسته بدهيم، كار ما با شما نه امروزين است: «كُلُّ يَومٍ هو فى شَأن (رحمن - 29)» به حقيقت مي‌فهمد كه «هر كه رست، بدو رست. «ما نَجى مَن نَجى إلاّ بصِدقِ اللّجا». به حقيقت دانستند كه به رحمت او طاعت يافتند، نه به طاعت او رحمت يافتند؛ نه به خود او را يافتند، بل به او خود را يافتند. آن‌كه حالش چنين است، شرور و سيئات و زشتي‌هاى عمل را، در انتساب آن به خودش مي‌بيند، از اين‌رو نداشتن عمل را خواهان است و مقصدش در قدم اول آن است كه عمل نداشته باشد و در قدم دوم و نهايت، مقصد او اين است كه خودى نداشته باشد، مرده باشد، بل نباشد تا همه او باشد. او با گوش جان مي‌شنود كه پيوسته از او خواسته و مي‌خواهند كه: دوستان! «مُوتوا قبلَ أن تَموتُوا». او در قدم نخست يافته بود كه هيچ ندارد و تهيدست واقعى است. سرمايه او در دو جهان، تنها دلى است پاك و عريان، تنها و تنها يك دل، زيرا «ما جَعلَ الله لِرَجُلٍ من قَلبَين فى جَوفِه (احزاب - 4)»؛ خداى به كسى دو دل نداده است؛ يكى به يكي. با اين دل، خود را خواهد يا او را؛ نه دوستى خود با دوستى او جمع شود، با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن و نه وى كسى را در حرم خويش جاى دهد. آن خانه كه از سنگ و خاك است، بايد بر گردِ آن بگردى و طواف كنى و حق خوردن و خوابيدن و سكنى گزيدن در آن را ندارى، با آن‌كه آن خانه در زمين است و نه جايگاه او كه «لايَسَعُنى أرضى و لا سَمائي» و اين دل كه حرم امن او و جايگاه ويژه او است كه «يَسَعُنى قلب عَبدى المؤمن»؛ چگونه تواند زيست‌گاه تو باشد؟ ...
آن چه خواندید قسمتی از فایل ضمیمه‌ای است که برای داریوش ساختم اما سعی‌ام این بود که دیگرانی که مشتاق‌اند نیز بتوانند از آن سود ببرند. متن در باب راه‌های سلوک است. در آن اشارت‌های مختصری به راه‌های ریاضت و عبادت کردم و از آن‌ها گذشتم و بیشتر از طریق محبت و ولایت در آن آوردم که خواستنی‌تر است و برای‌ام جذاب‌تر.
همان‌گونه که در در بالای متن ضمیمه هم آوردم، نوشته، اثری تألیف شده توسط من نیست و شاید حداکثر بتوان به آن متنی «جمع آوری و تخلیص شده» گفت که از لا-به-لای جزوه‌ها و نوشته‌های سال‌ها که خود از منابع متعدد دیگری بودند -و چه بسا که حالا بسیاری‌شان را نیز فراموش کرده باشم- بیرون کشیدم و به هم آمیخته‌شان کردم. زیرا خود هیچ‌گاه نه سالک الی الله بودم و نه جهدی حتی اندک در این راه کردم که بخواهم نظر صایبی در باره‌ی آن‌چه گفته و نوشته شده بیاورم.
متن کامل را از این‌جا بگیرید.

Labels:

Saturday, June 07, 2008

نوشته‌ای از سر درد

چند بار تلاش کردم عنوانی مناسب برای این نوشته بیابم اما نشد. تا آخر دیدم که لبّ مطلب، حرفی‌ست از جنس دردی عمیق و کاری لذا این شد که خواندید. دوست فرهیخته و نازنین ما، جناب بهشتی معز، در سبد روزانه‌های‌شان نگاشته‌ای قرار داده‌اند که مانند همیشه با نثر موزون و دل‌فریب، اما این‌بار ذهن را به سمتی سوق می‌دهد که سخت تاسف و تاثر را در آدمی برمی‌انگیزد. قصد کردم مثل پاره‌ای از نکته برداری‌ها از نوشته‌ای ارجمند که با دیگران قسمت‌اش می‌کنی، این متن را برای خودم و خوانندگان این وبلاگ با کمی ویرایش در علامت‌های نوشتاری و فاصله‌ها بازنشر کنم. نمی‌دانم این بازنشر خاطر شریف جناب بهشتی معز را خوش آید یا خیر. در هر حال اگر مانعی بود بفرمایند تا بردارم.

-
يا رب إن قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا
فرقان / 30
یک نظر سنجی منتشره حکایت از آن دارد که هفتاد درصد از ایرانی‌ها نمی‌توانند قرآن بخوانند و نود درصد از آنها قرآن را نمی‌فهمند. این خبر دستاویز برخی رسانه‌های برون مرزی هم شده است که اگر نمی‌شد جای تعجب داشت.
آدم حیرت می‌کند که با این همه سر وصدا، هزینه و ادعا و پس از سی سال تاسیس جامعه‌ای قرانی معلوم نیست اولیای روحانی و شبه روحانی جامعه با این همه پول و گوش مفت چه کرده‌اند!
تو گویی ما آموزشگاه رانندگی دایر کرده‌ایم که قرار بوده مردم در آن رانندگان خبیری شوند ولی امروز پس از سی سال آموزش نه تنها راننده نشده‌اند که هفتاد درصد آنها در تشخیص علایم راهنمایی هم دچار مشکل‌اند، جل الخالق!
آن‌وقت رجال دین و حاملان قرآن بر سر تهاجم فرهنگی داد می‌زنند و مدام گریبان این و آن را می‌گیرند و از نامرادی‌های ارضی و سماوی سخن می‌رانند و لابد در نهایت مردم متهم‌اند که چرا با این همه امکانات نمی‌توانند قرآن بخوانند!
وقتی حوزه متولی امور دانشگاهی شده و مشغول توزیع دکترا میان شیخ و شاب شود، امر به معروف و نهی از منکر به گیس و شارب و جبه و جقه محدود و رجال دین به هر چه جز وظایف اصلی خود مشغول شوند، نتیجه جز این می‌شود؟
دین مزین و جامعه سراسر تزویر و تظاهر و تهی از معنویت جای روح اخلاق و کمال فضیلت و تعالی آدم‌ها را گرفته است، امروزه دغدغه مردم تهیه لقمه‌ای نان و روغن شده است، معنویت و قرآن پیشکش.
مشکل این است که رفتار رجال ما قرآنی نیست که مردم ازقرآن می‌گریزند، همان فاصله‌ی همیشگی قول و عمل. لابد از این پس باید شاهد بود که به استناد همین آمار ستادهایی برای قرآن‌خوان کردن مردم تشکیل شود، باز جوایز و مزایایی برای حفظ طوطی‌وار این مصحف شریف و چه میزان شعار جدید و حرف نو برای تحقق این رسالت جدید که به بازار خواهد آمد و بودجه‌ها که برای این مهم در نظر گرفته خواهد شد.
اگر ما کمتر حرف می‌زدیم و آداب ساده‌ی مسلمانی را در عمل رعایت می‌کردیم امروز روزگار دیگری داشتیم.
چه می‌خواستیم و چه شد ... !

صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا
بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه‌ی سالوس
کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا

Labels:

Monday, April 07, 2008

در اسطوره به‌دنبال چه هستیم؟

برای شناخت، مطالعه و درک اسطوره، در ابتدای امر باید به چه جنبه‌ای توجه داشت؟ این سوال شاید برای امثال من که اسطوره پژوهی و زبان آن بخشی از زندگی علمی‌شان شده یکی از پرسش‌ها و دغدغه‌های اولیه در راه شناخت و درک این‌گونه روایت‌ها باشد. بسیار با این پرسش ساده روبه‌رو می‌شوم که آیا فلان اسطوره راست است؟ یا چه دلیلی برای جاودانی این داستان‌ها وجود دارد؟ آیا سرچشمه‌ی این‌گونه روایت‌های در ظاهر خیالی، چیزی از جنس واقعیات است؟ برای جواب به این قبیل پرسش‌ها متوجه می‌شویم که با شاخصی به‌نام «زبان اسطوره» یعنی عنصری که معنا و مفهوم داستان را در بر دارد، روبه‌رو هستیم. درک این نکته که در اسطوره نباید به‌دنبال پی‌جویی از صحت تاریخی ماجرا باشیم نیز با تامل در بحث زبان اسطوره روشن می‌شود. دقت نظر در زبان اساطیر و ویژگی‌های آن اما خود بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.
در تبیین و تفسیر داستانی که به‌عنوان اسطوره‌ی ملی تلقی می‌شود، اصولاً تنها اتکا به صحت تاریخی، روش درستی برای ارزش‌گذاری آن نیست. اتفاقا راز مانایی این داستان‌ها نیز در این نکته است که برای مثال در اسطوره‌ی ضحاک، چیزی غیر از وجود تاریخی حاکمی ظالم با اعمالی دهشت‌ناک را باید در در خود داشته باشد. در این داستان‌ها معنا و مفهومی خفته که برای معتقدان به آن‌ها ارزش اسطوره را دوچندان می‌کند.
هم‌چنین هر اسطوره نقشی شاخص در دین و بالطبع در سنن جاری در جامعه دارد. لذا فروکاستن اسطوره به داستانی صرفاً افسانه یا خیالی در خور آن نیست. آدمی به دنبال تثبیت خویش و محیط پیرامونی‌اش می‌باشد؛ لذا اسطوره آفرینی می‌کند. قدیمی‌ترین اسطوره‌ها مربوط به آفرینش‌اند که دقیقاً برداشت انسان از طبیعت، جهان و هستی‌ست و لذا اهمیت آن‌ها نیز بیشتر از این جهت است که دلایل روشنی از تفکرات انسان در خصوص نخستین ماده‌ی تشکیل دهنده‌ی جهان، چگونگی آفرینش نخستین، رابطه‌ی انسانی با خداوند و از این قبیل امور است تا وقوع حتمی تمام یا قسمتی از آن در زمانی نامعلوم. یا به‌قول «جان هینلز» در مقدمه‌ی کتاب «اساطیر ایران»، اسطوره‌ای که درباره‌ی زاده شدن پیامبری یا منجی‌ای از دوشیزه‌ای باکره است، از نظر این‌که شرح تاریخی «عشق-زندگی» مادر باشد مهم نیست، بلکه بیشتر از جهت بیان مقامی که پیامبر یا منجی در نظر معتقدان خود دارد، دارای اهمیت است.
با این تفاسیر مشخص گردید که عمده اهمیت اسطوره که اتفاقا در لایه‌های زیرین آن مدفون است، در تبیین اندیشه‌ی انسانهایی‌ست که مبدع یا معتقد به آن‌ها هستند. و در جواب به‌این سوال که: ایشان در پی چه هستند؟ گفته شد که تثبیت وجودی آدمی برای خود وی در تقابلی که با طبیعت و جهان هستی دارد، از مهم‌ترین اهداف انسان برای ساخت و پرداخت اسطوره‌هاست. اما این تمام نتیجه‌ی اسطوره گشایی نیست. باورهایی اسطوره را می‌سازند و این اسطوره‌ها کم-و-بیش تبدیل به قانون‌هایی برای زندگی ی عادی و مناسک مذهبی می‌شوند. سنت‌هایی در طول زمان پدید می‌آیند و دست‌آویزی می‌شوند برای زندگی افراد یک جامعه در طول تاریخ. تا جایی که دنیای مدرن امروزی بدون تصورات اسطوره‌ای، جهانی بی‌معناست. از جامعه‌ی طبقاتی هند تا مدرن‌ترین کشورهای اروپایی می‌توان به‌وضوح نتیجه‌ی اسطوره‌های چندهزار ساله را دید. قوانین اخلاقی و اجتماعی فراوانی برگرفته شده از اساطیر هستند و تمام این لایه‌های تنها زمانی کشف می‌شوند که از ورای نمادهای ظاهری به‌آن‌ها نگریسته و واکاوی شوند.

Labels:

Thursday, February 28, 2008

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian - 3

LINK: Part 1, Part 2
NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - The wicked spirits and Ahriman intrigued and tempted young Zoroaster.
    J & Ch - The Devil tempted Jesus in the wilderness.
  • Z - After crossing the river four times, when standing on the banks, Zoroaster beheld an archangel.
    J & Ch - The spirit descended upon Jesus at the Jordan River in the from of a Dove.
  • Z - Zoroaster: "Whoso conceded my divine office, shall share in the best... but torments will I set upon him who is for us a grievous oppressor." Also, "unto him shall be given the reward of the future life."
    J & Ch - Jesus: "" Whoso believed in me shall not perish but have everlasting life, but whosoever believed not, shall be damned."
  • Z - "Whatsoever He in His wisdom think, ought to be."
    J & Ch - "Thy will, not mine, be done."
  • Z - "The same as ever now."
    J & Ch - "The same from everlasting unto everlasting."
  • Z - "Spirit Bountiful, giver of all things."
    J & Ch - "Giver of all good things."
  • Z - "Where, founded my soul a helper... save in Right and thee, O God."
    J & Ch - "The Lord is my shepherd I shall not want."
  • Z - "That nature alone is good which shall not do unto another whatever is not good for its own self."
    J & Ch - "Do unto others as you would have them do unto you."
  • Z - "Also think of them as thine own and this is thy religion".
    J & Ch - "Thy neighbour as thyself."
  • Z - "Such a one... shall then arrive, as the best of intercessors, who here below interceded for the poor man and the poor woman in their distress."
    J & Ch - "Pure religion and undefiled is to visit the widow and orphan in their distress."

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

Labels:

Sunday, January 27, 2008

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian - 2

LINK: Part 1
NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - Man and woman driven from paradise for sin.
    J & Ch - Man and woman banished from Eden for disobedience.
  • Z - Ahriman, the Devil.
    J & Ch - Satan, the Devil.
  • Z - The father of lies.
    J & Ch - The father of lies.
  • Z - Heaven or Paradise.
    J & Ch - Heaven.
  • Z - Hell and Purgatory.
    J & Ch - Hell, Hades, Gehenna, and Purgatory.
  • Z - Resurrection from the dead.
    J & Ch - Resurrection of the body.
  • Z - The last Judgement.
    J & Ch - The last Judgement.
  • Z - Immortality of the soul.
    J & Ch - Immortality of the soul.
  • Z - God's omniscience and foreknowledge.
    J & Ch - God is all-knowledge.
  • Z - God "is not be deceived".
    J & Ch - "God is not mocked".
  • Z - "Turning misfortunes and calamities into lessons and blessings".
    J & Ch - "All things work out good unto them that love God".
  • Z - Zoroaster was preceded by three Iranian Saints: Vivanghant, Athwya and Thrita.
    J & Ch - Moses was preceded by Abraham, Isaac and Jacob.
  • Z - Zoroaster was direct descendant of king Manuchehr.
    J & Ch - Jesus Christ was a descendant for king David.
  • Z - Zoroaster was born from virgin by the name of Dokhdova.
    J & Ch - Jesus Christ was born from virgin Mary.
  • Z - Various miracles are described regarding the time when Zoroaster's conception took place.
    J & Ch - Various miracles are mentioned in New Testament regarding the immaculate conception.
  • Z - A star heralded Zoroaster's birth.
    J & Ch - A star heralded the birth of Jesus.
  • Z - Angels and archangels were seen coming to worship Zoroaster the new-born infant.
    J & Ch - Angels praised the Lord and appeared to the shepherd in the wilderness, at the time of the birth of Jesus.

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

Labels:

Saturday, January 26, 2008

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian - 1

NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - God, Ahura-Mazda.
    J & Ch - God, Jehovah Elohim.
  • Z - King of Kings.
    J & Ch - King of Kings.
  • Z - A spirit.
    J & Ch - A spirit.
  • Z - Not anthropomorphic.
    J & Ch - Not anthropomorphic.
  • Z - Made himself partly visible to Zoroaster.
    J & Ch - His hinder parts seen by Moses.
  • Z - Sevenfold Godhead, composed of the Amesha Spentas.
    J & Ch - Angeles as mentioned in the old and new testament.
  • Z - The beautiful trinity of "God thought, God Word and God Deed".
    J & Ch - A triune Godhead composed of Father, the Son and the Holy Spirit.
  • Z - The incarnate word - the priest.
    J & Ch - The Incarnate word Jesus.
  • Z - God, the creator of all things.
    J & Ch - God, the creator of all things.
  • Z - Period of creation, six days.
    J & Ch - The world created in six days.
  • Z - A diurnal order of creation.
    J & Ch - Separate creations, each day.
  • Z - The greatest creation a righteous man.
    J & Ch - Man the last and greatest creation.

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

Labels:

Monday, November 26, 2007

عیب رندان - 1

تاملاتی درباره‌ی رویارویی تاریخی فقها و متصوفه

مقدمه
دلایل بسیاری داشتم این نوشتار را منتشر بکنم. بگذارید دلایل‌ام هم‌چنان شخصی بماند. فقط بگویم: این نوشتار نه ادعایی از بابت بی‌عیب و نقص بودن دارد و نه مدعی پاسخ دادن به بی‌شمار سوالاتی که در باب موضوع مطروحه وجود داشته و دارد. از این روست که چشم امید به نظرات شما دوست عزیزی دارد که بی‌غرض و صبورانه نوشته را دنبال می‌کنید. تلاشم این است که همه‌ی نظرات را منتشر کنم. قبلا از خوانندگان و منتقدان عزیز می‌خواهم که در صورت مخالفت با هر یک از مطالب مطروحه، دلایل خود را مستدلل و با ارائه‌ی شواهدی درخور مورد بحث عنوان کنند تا فتح بابی باشد برای تحقیق و تفحص بیشتر از سوی من و تمام کسانی که علاقمند این گونه مباحث‌اند. نکته‌ی قابل توجه این که: سعی بر آن بود تا با توجه به ماهیت موضوع، ارجاعات به کتب معتبر افراد شاخصی باشد که علاوه بر تبحر در حوزه‌ی دینی، دیدگاهایی را له یا علیه موضوعاتی چون عرفان و تصوف [جدای این‌که این دو را مترادف یا متضاد هم بدانیم] یا هر دوی آن‌ها داشته و دارند. لذا آگاهانه تا توانستم از استناد صرف به کتب اهل تصوف و عرفان و مشهورین به این دو خودداری کردم. همچنین در پایان هر بخش، به ذکر منابعی که برای مطالعه‌ی بیشتر به کار اهل تحقیق می‌آید خواهم پرداخت و صورت کلی مآخذ مورد استفاده در نوشتار را هم در پایان سلسله مقالات ذکر خواهم کرد.

فهرستی که تا کنون برای بحث در نظر گرفتم به شرح ذیل است:
بخش 1: تعبیرهای فقیه و صوفی
بخش 2: رسالت فقیه و صوفی
بخش 3: پیشینه‌ی مخالفت فقها با سلاسل متصوفه و عرفا
بخش 4: دولت‌ها و سلاسل متصوفه
بخش 5: سیاست‌های کنونی روحانیون و دولت جمهوری اسلامی در قبال مساله‌ی عرفان و تصوف
بخش 6: آشنایی اجمالی با برخی از سلسله‌های متصوفه در ایران در حال حاضر

-------------------------

بخش یک: تعبیرهای فقیه، صوفی و عارف، به چه معناست؟

این سه تن کیستند؟ بسیار نام این سه تن را شنیده‌ایم اما هنوز بسیاری از ما در ذهن خود تعریف مشخصی از ایشان نداریم. گاه صوفی و عارف را یکی فرض می‌کنیم یا اگر دو تن دانستیم از بیان شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو عاجزیم و گاهی به اشتباه هر که دستار بر بپیچد را فقیه دانسته و این لغت را به تمامی مراتب علمی حوزویان اطلاق می‌کنیم. حال آن‌که چنین نیست و هر کدام از این لغات حیطه‌ی مربوط به خود را دارا هستند. ما در بخش اول بحث، سعی در روشن کردن و تصحیح فرضیات عامیانه از این افراد داریم.

برای شروع به معنی فقیه یعنی «عالم به علم فقه» می‌پردازیم. اما فقه چیست؟ به نظر می‌رسد از انبوه جواب‌هایی که به این سوال از سوی خود اهل این علم داده شده و مناقشاتی که ایشان در تعریف فقه با یکدیگر داشته‌اند، تعریف صاحب کتاب «معالم الدین» پاسخی مناسب برای این بحث باشد. شیخ حسن ابن زین الدین در این کتاب، آن را چنین معنا کرده است: فقه در لغت به معنی فهمیدن و خوب فهمیدن است و در اصطلاح فقها، فقه عبارت است از علم به احکام شرعی ی فرعی از روی دلایل تفضیلی آنها. لذا با این تعریف و قیودی که در تعریف آن به کار رفته مشخص می‌گردد 1- فقیه باید علم به «احکام» داشته باشد، پس علم به سایر علوم مثل علوم پزشکی و مهندسی در این مقوله نمی‌گنجند. 2- احکام مورد اشاره باید «شرعی» باشند تا در این تعریف بگنجند. پس احکام عقلی محض مثل آن‌چه به طور عام به آن فلسفه می‌گویند یا احکام علوم لغت و سخن و... از این تعریف خارج‌اند. 3- با قید «فرعی بودن» این احکام شرعی، علم به احکام اصول دین، از قیبل وجوب اعتقاد به مبدأ آفرینش، نبوت، معاد که احکام شرعی «اصولی» نامیده می‌شود، از این تعریف بیرون است. 4- بنا به تعریف ارائه شده، چهارمین قید «از روی دلایل» مطرح شدن این احکام است، لذا علم کسی مثل پیامبران که بر مبنای وحی است نیز خارج از مقوله‌ی علم فقه است. 5- و در نهایت قید «تفضیل» باعث می‌شود تا علوم مقلدین یعنی کسانی که از دستورات شرعی یک فقیه پیروی می‌کنند، به مسائل شرعی، از تعریف فوق‌الذکر بیرون باشند. زیرا یک مقلد برای اجرای یک دستور مذهبی نیازی به دانستن دلایل تفضیلی یک حکم ندارد و بر پایه‌ی یک قاعده‌ی «اجمالی» که حکم فقیه را حکم خدا در مورد خود می‌داند، بی چون و چرا حکم شرعی را اجرا می‌کند. لذا فقیه که گاه به آن «مجتهد» یعنی کسی که به درجه‌ی اجتهاد که در برگیرنده‌ی همان شروط ذکر شده رسیده، نیز می‌گویند، عالی‌ترین رتبه‌ی روحانیت شرعی در میان کسانی‌ست که پا در این عرصه می‌گذارند. پس بین یک فقیه و یک طلبه‌ی ساده‌ی علوم دینی فرق بسیار است. و می‌توان گفت که غایت آمال یک روحانی یا طلبه‌ی دینی که در این راه قدم بر می‌دارد، رسیدن به این درجه از علم شریعت می‌باشد.

اما بر خلاف واژه‌ی «فقیه» که حداقل دارای خصوصیات مشخص و مبرزی‌ست و حیطه و عملکرد آن هم حداقل در حال حاضر با اندکی اختلاف در نظرات خود فقها [مثل دخالت فقها در امور غیر دینی و سیاسی]، کاملاً مشخص است، واژه‌ی بعدی، یعنی صوفی و تصوف، به دلایل بسیار در هاله‌ای از ابهام پیچیده است. چنان‌چه تا کنون هیچ تعریف مشخصی که تمامی افکار و اعمال ایشان را در بر بگیرد وجود نداشته و نخواهد داشت. تصوف، فرقه و مذهبی درون اسلام نیست و همچنین تصوف را تأملات فکری و نظری گروهی خاص در جهان اسلام تشکیل نمی‌دهد؛ اسلام کلاً مترادف با تصوف نیست، در ضمن نمی‌توان اسلام را کلاً دشمن آن دانست، محصول تصوف یک‌سره مردانی بزرگ و ابر مردانی خارق العاده نیست، لکن محصول آن مردمانی لاابالی و فاقد اصل و پایگاه متین هم نمی‌باشد. تصوف جریانی‌ست در عالم اسلام که خیلی زود موجودیت یافت و به‌تدریج، تقریباً در هرجا که اسلام وجود داشته، حضور خود را آشکار کرده است. این جریان تمامی جهات پیش گفته را در خود جمع داشته و افزون بر آن‌ها، چون بسیار گسترده بوده از مجموع آن‌ها نیز فراتر رفته است. چنان‌که برای مثال گاه کوشیده انقلاباتی در جامعه به‌راه اندازد، یا مثلاً تبدیل به نیروی نظامی شده و بدین وسیله اهداف سیاسی را تعقیب کرده است. و همه‌ی این‌ها کار محقق را دشوار و دشوارتر می‌کند و این سختی از هم‌آن ابتدا رخ می‌نمایاند به‌طوری که در توصیف و معنی کلمه‌ی صوفی، با نظرات کاملاً متفاوتی روبه‌رو هستیم. برای روشن‌تر شدن این موضوع ما ابتدا به توصیف کلمه‌ی «صوفی» از دیدگاه‌های متفاوت پرداخته و در ضمن آن اختصاراً گریزی به واژهایی چون زهد-زاهد، عارف-عرفان، سالک-سلوک و درویش زده تا اندکی به نتیجه‌ی مطلوب نزدیک شویم.
با ظهور و تسلط حکومت اموی توسط معاویه، اندک اندک ساده زیستی، تقوی و خداپرستی اولیه‌ی مسلمانان، جای خود را به نوعی دنیا دوستی داد. از این مرحله به بعد، معدود مسلمانانی که شدیداً مواظب امر دین خود و متعبد و متقی بودند، زهّاد و عبّاد [زاهدان و عبادت کنندگان] نامیده می‌شدند که اطلاقی کلی بود. پس از اشتقاق مسلمانان به فرق گوناگون، هر کدام از این فرقه‌ها مدعی بود که این پارسایان در بین ایشان نیز موجود است. حال آن‌که در صدر اسلام، هیچ حاجتی نبود که اهل تقوی را به اسم یا صف خاصی بخوانند. پس از پیدایش این نام‌ها، کم کم در حدود سال 200 هجری بود که دسته‌ی خاصی به‌نام «صوفیه» و «متصّوفه» پیدا شدند. هم‌آن‌گونه که گفته شد؛ در مورد ریشه و اشتقاق کلمه‌ی «صوفی» نظرات مختلفی از سوی مستشرقین، غیر صوفیان و خود ایشان بیان شده که به اختصار به مهم‌ترین آن‌ها می‌پردازیم:
  1. منسوب به مردی نام صوفه. وی شخصی بود که خود را کاملا وقف خدا و خدمت به کعبه کرده بود. نام واقعی او «غوث بن مر» بود و زهادی که همچون او فکر و عمل خود را تماماً از غیر خدا پاک کرده بودند، صوفیه نامیده شدند.
  2. منسوب به کلمه‌ی «صفه» به‌معنی سکو. اشاره به سکویی در نزدیکی مسجد پیامبر اسلام در مدینه دارد که بر روی آن تعدادی از اصحاب پیامبر به روشی زاهدانه سکونت اختیار کرده و با صدقه زندگی می‌کردند که به اهل صفه معروف بودند. این نظریه از نظر لغوی مردود است؛ زیرا «صوفی» در صورت منتسب بودن به «صفه» باید که «صفیّ» خوانده شود.
  3. منسوب به کلمه‌ی «سوفیای یونانی» و مشتقات آن. چنان‌چه ابوریحان بیرونی نیز همین نظر را دارد. زیرا بین فیلسوفان یونانی قائل به اشراق و نو افلاطونیان و عرفای اسلامی شباهت‌هایی مشاهده می‌شود. اما از آن‌جا که حرف سیگمای یونانی هیچ‌گاه به «ص» ترجمه نشده، این نظریه نیز مورد تردید است.
  4. مشتق شده از کلمه‌ی «صفا». به نشانه‌ی دل‌های صاف صوفیه که از کدورت و جهل پاک شده که این نظر نیز با توجه به موازین لغت عرب با اشکال مواجه می‌شود.
  5. منسوب به کلمه‌ی «صوف» به معنی «پشم». این نظر مهم‌ترین نظریه در خصوص ریشه‌ی کلمه‌ی صوفی می‌باشد که به دلیل پشمینه پوشی زهاد و اهل تصوف در قرون اولیه اسلامی به ایشان اطلاق شده. صوفیان بر عکس مردمان زمانه که میل به تجملات دنیوی پیدا کرده بودند، لباس ساده‌ی پشمینه و خشنی می‌پوشیدند، که ایشان را از دیگران متمایز می‌کرد. این اصطلاح چنان مرسوم گشت که تا به امروز به هر کسی که از راه ایشان پی‌روی کند، حتی اگر لباس مرسوم صوفیه‌ی آن روزگار را نپوشد، صوفی گویند. برای مثال، حافظ نیز در چندین بیت خود را پشمینه پوش نامیده که از آن‌جمله می‌توان به ابیات زیر اشاره کرد:
    مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
    آه اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند
    شرممان باد ز پشمینه‌ی آلوده‌ی خویش
    گر بدین فضل و هنر، نام کرامات بریم
    آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
    حافظ این خرقه‌ی پشمینه بی‌انداز و برو
    سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
    یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

به هر ترتیب گویا اولین کسی که به این نام معروف شد مرد زاهدی به نام «ابوهاشم کوفی» بود که در حدود سال 160 هجری می‌زیست. ذکر این نکته نیز ضروری می‌نماید که هر پشمینه پوشی را در آن زمان هم صوفی نمی‌گفتند و دل پاک و با صفا داشتن نیز از شروط وصف شدن به این صفت بود.

حال بهتر می‌توان سایر واژگان از جمله عارف و سالک و درویش پرداخت. واژه‌ی «عرفان» که اسم فاعل آن «عارف» می‌شود نیز از حدود یک قرن بعد از رواج یافتن کلمات «صوفی» و «تصوف» یعنی از قرن سوم متداول شد و گویا برای بار نخست آن را به صوفی بزرگ آن دوره یعنی «جنید بغدادی» نسبت دادند. «عرفان» به‌معنی شناخت است اما نه هرگونه شناختی. بلکه شناختی که از راه دل و کشف و شهود باطنی منجر به درک درست و حقیقی خداوند شود و در نهایت انسان را به او متصل کند. در قرن سوم صوفی و عارف مترادف هم شد با این حال واژه‌ی «صوفی» جنبه‌ای ظاهری و اطلاقی عمومی محسوب می‌شد و «عارف» ناظر به حالات درونی و باطنی بود. در بعضی از دوره‌ها چنان‌چه در دوره‌ی معاصر، برخی از عرفا برای گریز از تبعات منتسب شدن به صوفیه، میان این دو فرق نهاده‌اند یا عرفان را مرتبه‌ی بالاتری از تصوف می‌دانند. به نظر می‌رسد این امر بیشتر ناشی از سخت‌گیری‌هایی‌ست که برخی از فقها بر اهل تصوف روا می‌داشتند و الا تمام تلاش‌های اهل تصوف و عرفان، برای رسیدن به مرتبه‌ی شهود و درک باطنی خداوند است. همچنین در برخی از سلسله‌های تصوف اموری متداول بود که باز میان خود اهل تصوف باعث جدایی و تفرق می‌شد و همین امور [مثل سماع و دست افشانی، استفاده از آلات موسیقی، تظاهر به بی‌قیدی مذهبی در گفتار یا اعمال و...] باعث شده بود تا دید عمومی در برخی از دوران نسبت به متصوفه، دیدی منفی باشد. لذا گروهی دیگر با ترد این‌گونه افراد و اعمال، هم وجه‌ی دینی خود را حفظ کردند و هم به مسائل باطنی می‌پرداختند که واژه‌ی عارف به آن‌ها اطلاق شد. گروهی که حتی شامل برخی از فقهای اهل باطن نیز می‌شد که در جای خود به‌طور مفصل به‌آن خواهیم پرداخت. اما واژه‌ی عارف و صوفی مترادف دیگری نیز دارند و آن کلمه‌ی «سالک» است که در اصطلاح به معنی «ره‌رو یا راه رونده»ای است که راه رسیدن به خداوند را طی می‌کند یا سیر الی الله می کند. همچنین واژه‌ی مشهور «درویش» که کلمه‌ای فارسی و با «دریوزه» از یک ریشه‌است نیز در کنار اصطلاحات فوق بسیار شنیده می‌شود و دلیل آن صرفاً به این علت بوده که این گروه به دنبال منافع مادی و دنیوی نیست‌اند و در عین حال راضی به رضای الهی هستند و خرسند. مثل حافظ که گفته: در این بازار گر سودی‌ست با درویش خرسند است – خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی. لزوم درویشی هم نداشتن مال دنیا نبوده و نیست. همین که فرد چشم طمع به مال دیگران نداشته باشد و به آن چه خود دارد هم دل نبندد کافی‌ست تا وی را درویشی حقیقی بدانیم.

پایان بخش یک.

برای مطالعه‌ی بیشتر:

  1. مبادی فقه و اصول / دکتر علیرضا فیض / انتشارات دانشگاه تهران / 1383
  2. کلیاتی در مبانی عرفان و تصوف / دکتر غلامعلی آریا / انتشارات پایا / تهران / 1377
  3. مقدمه‌ای بر مبانی عرفان و تصوف / دکتر سید ضیاءالدین سجادی / انتشارات سمت / تهران / 1380

Labels:

Monday, October 08, 2007

زن و زمین

زن کاشف بذرافشانی‌ست. مرد به دنبال گله‌ی گوسپندان و گوشت شکارش بود که زن به‌امداد روح و ذهن جستجوگر و تیزش هرچند محدود، اما دید که از آسمان تخم‌های گیاهان می‌بارد و در دل زمین می‌نشیند و سبز می‌شود. این بود که نشست به بازسازی بازی طبیعت. از طرفی زن با ماه و زمین که مادر بود، هم‌دست بود پس خود، از شان و منزلتی عظیم در نظام باروری و نشر زندگی برخوردار می‌شد و همین است که نقش وی در آغاز دوره‌ی کشاورزی بر همه کار و همه چیز، اولی و مقدم بود.
پ.ن. نمی‌دانم کی و کجا و برای چه چیزی این‌ها را در خرده کاغذهای بی‌پایانم نوشته بودم. منبعی در ذهنم نیست که بدانم آیا ترجمه‌ی مطلب خاصی بود یا چیزی غیر این. شما حالا بخوانید تا بعد اگر بقیه‌اش را یافتم برای‌تان می‌گذارم.

Labels:

Sunday, August 05, 2007

معرفة الابلیس

چندی‌ست که بر پروژه‌ای بنام «ابلیس شناسی» دست یازیدم. نترسید. موضوع به‌غایت جالبی‌ست. شاید به نحوی پایان‌نامه‌ای یا کتاب مفصلی هم از آن درآمد. جسته و گسیخته مطالبی پیرامون ابلیس در عرفان و تصوف اسلامی شنیده‌ام. حیف که کرانه‌های این شناخت در ادیان دیگر، در ایران، ناپیداست. بسیار دوست داشتم می‌شد تا به موضوع شناخت شیطان در ادیان یهودیت، مسیحیت، هندو و بالاخص زرتشتی بپردازم. کاری‌ست بی‌نهایت صعب البته و سنگ بزرگ برای ما ایرانی‌ها حداقل، علامت نزدن است.
اما کار را از همین اسلام خودمان شروع کنم؛ فکر می‌کنم بد نباشد آن هم در دو حوزه‌ی باورهای کلامی و عارفانه، در فرقه‌های زنده‌ی اسلامی یعنی 4 شاخه‌ی اصلی اهل تسنن و 2 شاخه‌ی بارز تشیع - امامیه و اسماعیلی - بعلاوه‌ی اهل حق.
نظر شما چیست؟ احیاناً موضوع خاصی در این زمینه را پیشنهاد می‌دهید که بیشتر به آن پرداخته شود؟ کتبی خاص را مد نظر دارید که فکر می‌کنید درین رابطه به کار آید؟
لینک مرتبط: شیطان پرستی. پژوهشی از امیرهادی انواری

Labels:

Friday, December 22, 2006

مراسم رسمی دین مزدائی

در این مقاله سعی شده تا تمام مراسم­ رسمی دین مزدائی یا همان زرتشتی را یک­جا اما مفید و مختصر با تاریخ و زمان برگزاری ذکر کنم. اما رویکرد و تکیه­گاه اصلی مقاله بر مراسم ازدواج زرتشتیان است زیرا تقسیم بندی کلی مطلب در 3 حوزه­ی مراسم شاد – مراسم سوگواری و عزاداری و سایر مراسم است. در واقع آن­چه خواهید خواند، مقاله­ای است که در کنفرانسی دانشجوئی، هنگامی که واحد «ادیان ایران باستان» را طی می­کردم ارائه دادم.
پیشاپیش از همه­ی عزیزان به دلیل رعایت نکردن برخی از اصول صحیح نویسی پارسی عذر خواهم.
دانلود فایل pdf مقاله. برای خوانش نیاز به Adobe Acrobat Reader دارید.

Labels: