واقعه - ۱۵
آتش گذر میکرد. عصا زنان داشت عبور میکرد از شهر نیها. صدای عصایاش را شنیدند و خودشان آمدند. تق تق تق. صدای عصای آتش بود. درد بی دردی علاجاش آتش بود. بیمارها هم بهدنبال طبیب بودند. دیدند اش. درنگ جایز نیست. نشنیدی که مرد خدا از کنار هر شهری که عبور میکند صدای عصایاش کفایت میکند. میبَرد. پاک میکند. آتش است. شما ندیدی. قدیم که طبیب نبود یا کم بود اگر به روستایی میرسید که مردماش بیماری لاعلاج داشتند، مردم خودشان هجوم میبردند. حکایت نی و آتش هماین است. شعله آمد و دردهایشان را دوا کرد و خلاص!Labels: واقعه


