Tuesday, September 16, 2008

واقعه - ۱۵

نقاشی از اردشیر مجرد تاکستانیآتش گذر می‌کرد. عصا زنان داشت عبور می‌کرد از شهر نی‌ها. صدای عصای‌اش را شنیدند و خودشان آمدند. تق تق تق. صدای عصای آتش بود. درد بی دردی علاج‌اش آتش بود. بیمارها هم به‌دنبال طبیب بودند. دیدند اش. درنگ جایز نیست. نشنیدی که مرد خدا از کنار هر شهری که عبور می‌کند صدای عصای‌اش کفایت می‌کند. می‌بَرد. پاک می‌کند. آتش است. شما ندیدی. قدیم که طبیب نبود یا کم بود اگر به روستایی می‌رسید که مردم‌اش بیماری لاعلاج داشتند، مردم خودشان هجوم می‌بردند. حکایت نی و آتش هم‌این است. شعله آمد و دردهای‌شان را دوا کرد و خلاص!

Labels:

Saturday, January 19, 2008

واقعه - 14

داستان گریه‌ی ظهر عاشورا را ببینید.

لینک‌های مرتبط: نوای ملا باسم کربلایی را هم گوش بدهید. ممنون از رهای رادیو سیتی. (خصوصاً هم‌این پست‌اش) و این صبوحی را نیز هم بخوانید.

Labels: ,

Thursday, January 17, 2008

واقعه - 13

داستان بخشودگی «حر». فیلم را ببینید.

Labels:

Wednesday, January 16, 2008

واقعه - 12

صبح‌دم، مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم؛ ولی
هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت
(حضرت حافظ)

فیلم را ببینید

Labels:

Sunday, December 16, 2007

واقعه - 11

پیش واقعه: داشتم دنبال چیزی می‌گشتم که به این‌جا رسیدم. در کنار نوشته‌ها جایی بود، برای تذکر به نویسنده که گویی خویش را مخاطب آیات 53 تا 60 زمر فرض کرده بود. گذاشتم تا بخواند. اما واقعه‌ی زیر در صلاة ظهر عاشورای آن سال اتفاق افتاده. درست به خاطر دارم که در معبدی در محله‌ی دولاب تهران، در آن ظهر خشک، گویی هوا ایستاده بود. نفس نمی‌شد زد از هجوم نفس‌ها. همه تشنه بودند. آب می دادند به ملت اما آب بهانه بود برای رفع تشنگی. تشنگی بیداد می‌کرد. پیرمرد هم بی‌تاب شد. گفت یکی قرآن بخواند. همین سوره آمد و آیه‌ی 53 [بشنوید]. واقعه بعد از قرائت این آیه است.
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
می‌گوید نفس را اسراف کردی غصه نخور. اصلاً نفس را آفرید تا اسرافش کنی. هدرش بدهی. نشنیدی می‌گویند فلانی اسراف کار است. یعنی الکی ریخت و پاش می‌کند. این‌که خدای مهربان گفته یعنی همین که نفس را اسراف کن. این اسراف کار عبادالله است. کار اباعبدالله است. ندیدی چطور نفسش را داد. خدا هم نمی‌خواست اما او دید ادب این‌جوری حکم می‌کند که بدهد. همین‌طور می‌آید تا گفته که خدای مهربان همه‌ی گناهان را می‌بخشد. این برای این است که یقین کنی. فرموده «إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا». این آیه را باور کن. باور که کنی، درست می‌شود. یاور می‌شود. بین باور و یاور یک نقطه فرق است. آن‌هم که می‌دانی که کیست و چیست.

Labels:

Wednesday, October 03, 2007

واقعه - 10

یک وقتی می‌فهمی نماز هم قلابی بود. تلاش کردی و تن خودت را سختی دادی اما می‌بینی که روزه هم ناقلا قلابی از آب درآمد. حالا من نمی‌گویم نخوان یا نگیر. استغفرالله! اما این‌ها همه‌اش به همین درد می‌خورد که تو را به در خانه‌ی ولایت برساند. نشنیدی می‌گویند برای اهل محبت نماز نیست؟ عبادت ندارند؟ چون به درب خانه‌ی علی که رسیدی دیگر تمام است. همه‌ی این‌ها فقط برای همین است. بعدش خلاص. علی همه را از تو می‌گیرد. اما وقتی هم که رسیدی به درب خانه، با ادب باشی‌ها. از سر احتیاج بی‌حرمتی نکنی! درب خانه را آتش نزنی....

Labels:

Monday, October 01, 2007

واقعه - 9

عزیز من! شنیدی اما من هم می‌گویم که خمیر وجودت بشود. قدیم‌ها تنور بود برای نان پختن. تنور را می‌دانی چه‌طور آماده می‌کنند؟ هیزمی بود که وقتی می‌ریختند کف تنور؛ مثل نفت الو می‌گرفت و آتش بالا می‌آمد، دیوارهای تنور را داغ می‌کرد که نان هر دو طرفش یک اندازه بپزد. زنی بود، بچه‌اش هم بغلش، هم‌این‌جور داشت تنور را گرم می‌کرد که دید رسول خدا دارد از کوچه رد می‌شود. این آتش هم داشت گرگر می‌کرد. عرض کرد: یا رسول الله! شما فرمودی که خداوند محبتی که خلق کرده 100تاست، یکی را بین جمیع مخلوقات پخش کرده 99تای آن پیش خودش است. من هم مادرم و از این یکی، من هم نصیب بردم و مهر مادری دارم. اما این فرزند من هرچقدر هم که بد باشد حاضر نمی‌شوم آن را با دست خودم در تنور بی‌اندازم! خدا چه‌طور این کار را می‌کند؟ دیدند که رسول الله دارد گریه می‌کند و در حق زن دعا کردند.

پ.ن. هَيْهاتَ اَنْتَ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ تُضَيِّعَ مَنْ رَبَّيْتَهُ اَوْ تُبْعِدَ مَنْ اَدْنَيْتَهُ اَوْ تُشَرِّدَ مَنْ اوَيْتَهُ اَوْ تُسَلِّمَ اِلَى الْبَلاءِ مَنْ كَفَيْتَهُ وَرَحِمْتَهُ. دعای کمیل.

Labels:

Thursday, September 20, 2007

واقعه - 8

این واقعه تقدیم به خودش. تقدیم به علی، به کورش، به دانیال، به هر که هست و نیست.... چقدر گیج‌ام و اشک آلود!

Labels:

Sunday, June 17, 2007

واقعه - 7

بعضی وقت‌ها انسان لجاجت می‌کنه. گرفتاری دارد. می‌خواهد به دنیا برسد. لج می‌کنه. با خوبی‌ها در می‌افته. نیاز داره و به بی‌ادبی می‌رسه. نیاز گاهی آدم را بی‌ادب می‌کنه. خدا کند که بی‌ادب نشویم. خصوصا در برابر خوبان. ندیدی «آن‌ها» که نیازی داشتند؛ چطور با آل‌الله رفتار کردند؟ از روی نیازشان، آن‌روز، ادب را فراموش کردند و کردند آن‌چه نباید می‌کردند. ادب خوب است. خدای مهربان با ادب است که ما هم از خودش یاد بگیریم و با ادب شویم. مبادا برای دنیا فراموش کنیم. برای مناصب. برای....

Labels:

Tuesday, May 29, 2007

واقعه - 6

...بعضی چیزا دیدنشون از دور قشنگ‌تره. از دور همه‌ی ماجرا توی چشم آدم جا می‌گیره. همین که دوری خوشحال باش عزیز من.

Labels:

Thursday, May 17, 2007

واقعه - 5

- عزیز من! محبت مثل آبی هست که وسط غذا می‌خوری تا غذایت هضم شود. محبت آب است. خود آب است. ندیدی آن‌روز قحط آب شده بود؟

Labels:

واقعه - 4

- مجنون برای دیدن لیلی در مسیری که محل عبور او بود چند روز به انتظار نشست تا اینکه در نیمه‌های یک شب از شدت خستگی همون طور که بر سر راه نشسته بود؛ خوابش برد. همون وقت لیلی از آنجا عبور کرد و وقتی دید مجنون به خواب رفته؛ چندتا گردو جلوی اون گذاشت و رفت. وقتی مجنون بیدار شد و گردوها را دید؛ فهمید لیلی اومده و رد شده و با این گردوها باهاش حرف زده و گفته که تو عاشق نیستی و باید بری گردو بازی کنی! عاشق که خواب به چشاش راه نداره.
عزیز من! عاشق باید در عشق خودش ثابت قدم باشه.
عزیز من! عاشق باید در عشق خودش ثابت قدم باشه.

Labels:

واقعه - 3

- آه. هی. عزیز من! رفتنی‌ها رو رفته بگیر چون خواهند رفت. موندنی‌ها هم خواهند موند. جای نگرانی نیست.

Labels:

واقعه - 2

شب کلاهش را پس کشید. سیگاری گیراند. گفت: روزی که اون می‌آد؛ روز و شب هر دو روشن می‌شند. الان همه‌ی دنیا، شب‌ها داره کوتاه و روزها بلند می‌شه. اگه قلبت تصدیق کنه خدا بهت نشون می‌ده. جائی که شب نباشه غم و غصه هم نیست.

Labels:

واقعه - 1

آمدم پهلویم نشست. با یک استکان چای نیم‌خورده. نمی‌دانم مرا از کجا نشان کرده بود.
- علم با معلوم و محبت با محبوب شناخته می‌شود.
نفسی چاق کرد و بقیه‌ی چایش را هورت کشید.
پ.ن: واقعه‌ها، خاطراتی است که از یک دوست دارم. او بعضی وقت‌ها با خود من حرف می‌زد. شاید در کتابی هم این نقل‌ها آمده باشد. خلاصه شخص سومی هم بعضی وقت‌ها فضولی می‌کرده و یادداشت برمی‌داشته. برخی از این حرف‌ها بارها و بارها تکرار شدند. دیگر فقط من نبودم. گویا همه باید می‌شنیدند.

Labels:

Saturday, October 22, 2005

راه دل

این راه راه ذات است.محبت یعنی راه ذات یعنی راه دل.از گل که گذشتی دل است.به دل که دچار شدی گل کنار میرود.یا گل است یا دل.گل یعنی بیرون و ظاهر یعنی دنیا یعنی ریاست و طمع یعنی جمالهای مادی.اینها دنیاست گل است.شیعیان و دوستان اهل بیت هم گل دارند و هم دل.گاهی به گل میافتند و گاهی به دل.از بچگی در دلند.از گل میگذرند.هروقت گل دنیا اذیتشان کرد دل را غنیمت میشمارند.ان جا ذکر و یاد خداست.
دل مرکز حرکت به سوی خداست.مرکز حرکت انبیا اولیا و پاکان خدا دل بوده است.محبت سبب شد که انسان به مقصدش نزدیک شود و سریع پیش برود.و گرنه گل (لالبیک) میگوید.فرو رفتن انسان در گل سخت است.وقتی میاید یک پای خودش را از گل دراورد پای دیگرش فرو رفته است.من خودم یک مرتبه تا سر به گل فرو رفتن.زمین نمک داشت و نمکها خیس خورده بود.مرا فرو برد.انوقت رعیتها امدند دسته بیل انداختند و مرا بالا کشیدند.خودشان هم میترسیدند جلو بیایند.
دنیا گل است.میبینید که انسانهای متقی پاک چقدر احتیاط میکنند.هرکجا میروند بسم الله میگویند.ذکر خدا میکنند تا نانی بدست اورند. دست دیگری را هم میگیرند.انها که نیت بزرگتر دارند قوت کمر دارند .فکر نان و اب خودشان نیستند.دست دیگران را هم میگیرند از گل بیرون بکشند.ان هم خطرناک است.میگفت:رفتم دست او را بگیرم بالا بکشم او مرا هم به پایین کشید.
ان شاءالله یک دست شما به دست محمد و ال محمد باشد و یک دست هم برای گرفتن دست خلق خدا.خداوند دو دست به انسان داده است برای قوت گرفتن و قوت دادن پول گرفتن و پول دادن نان گرفتن و نان دادن.یعنی با یکی دست بگیر و با یک دست بده.با دست راست بگیرو بادست چپ بده.نه اینکه با دودست بگیرید.دو وقت دعا هم با یک دست بگیر و با دست دیگر به پدر و مادر و اقوام و گذشتگان و ایندگان بده.با یک دست نان میگیری و با دست دیگر به زن و بچه میدهی.
(میرزا محمد اسماعیل دولابی)

Labels:

رمضان ز نیمه گذشت

"ماه رمضان خیلی شریف است، بزرگ است.هر چه میتوانید قدر بدانید. انشالله خدا کمک کند و قلبهایتان را خودش متمایل کند.برای سال دیگر هیچ کس قول نداده است. در اختیار او هستیم. نمیدانیم کجا میرویم. اتفاقا ما هم میگشتیم عقب یک جایی که نفهمیم کجا میرویم و چه کاره هستیم. چون هر چه فهمیدیم باز دیدیم که نفهمیدیم. اول فهمیدیم کمی گریه کردیم، کمی ناراحت شدیم، بعد نفهمیدیم، دو دفعه فهمیدیم باز نفهمیدیم، آخرش گفتیم خدایا میدانی چیست؟ ما نمیفهمیم، نمیفهمیم، نمیفهمیم و خودمان را راحت کردیم! خوب جایی است اینجا، چون او هست دیگر.
خدا هست...پیغمبرها گفتند خدا هست، ما هم عاجز شدیم و از روی عجز گفتیم خدا هست. بعد دیدیم خوب جایی سر در اوردیم. قربان این عجز، قربان این فقر، قربان این مرض. هر چه هست خوب چیزی است چون انسان را به دوست میرساند. احتیاج، فقر، غربت، تنهایی، انسان را به چه جای خوبی میبرد. میبرد نزد خدا...
شبهای ماه رمضان است، اغلب شما جوان هستید. وضو بگیرید،نماز بخوانید، کم حرف بزنید، کم قصه بگویید...شما که روزه دارید کمی به کارهایتان برسید. به کار نفس خودتان برسید...این خیلی قیمتی است...ادم افطار حقیقی را با خدا میکند. افطار حقیقی که خوردن نیست. ابعث حیا، ان افطار است...
شبها کار کنید، بویژه ماه رمضان. اگر منتهای خودتان را حالا پیدا نکنید کی پیدا خواهید کرد؟
فان ربک المنتهی.(نجم/24)...انتهای شما خداست..."
(حاج محمد اسماعیل دولابی)

Labels:

Friday, July 29, 2005

ما به امید غمت

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

***
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

منتخبی از سخنرانی جناب حاج اسماعيل دولابی پخش شده در رمضان 1383
تفسیر عرفانی و ذوقی ابیات حضرت حافظ شیراز

Labels: