Tuesday, September 09, 2008

موسیقی پاییز

موسیقی صفحه را عوض کردم. شاید به‌خاطر تغییر فصل. شاید روزی باز برش گردانم. خیلی‌ها با آن به‌قول معروف حال کردند در این مدت. مدیون مهربانی حسین نوروزی و بانو هستند. موسیقی جدید، همان‌طور که در زیرش نوشتم به من احساس ایرانی بودن می‌دهد با تمام زیر و بم‌های‌اش. احساس وطن. حس بودن در بازارچه‌های قدیمی شهر زیر باران پاییزی.

Labels:

Monday, September 08, 2008

دگرگون حال

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

برای پختن ما خامان تا دگرگون شویم به می نیازی مبرم است. پس «ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش» که «من ترک شاهد و ساغر نمی‌کنم، صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم» (ببینید)

پ.ن. فیلم از مراسم بزرگداشت استاد ناصر فرهنگفر است.

Labels:

Saturday, September 06, 2008

منطق‌الطیر حیرانی

حیران اگر بشوی شاید مثل حاج قربان سلیمانی شوی که طرقه‌ای* بود سوخته برای خویش.

فیلمی از لا-به-لای آرشیو بیرون کشیدم و مختصرش کردم. ببینید و با چشم دل ببینید این هم‌زبانی‌ها را. شاید بعدها بیشتر در مورد اش نوشتم.

* طرقه را برای‌اش افسانه‌هاست در دل مردم خراسان. در کاست شب-سکوت-کویر با صدای استاد شجریان هم نقلی از آن داستان‌ها هست. کوتاه این‌که طرقه نام پرنده‌ای‌ ست که هوای وصال با خورشید در سر دارد و برای این‌کار باید هزار نام خدا را بر زبان بگوبد و رو به مقصد حرکت کند تا نسوزد. کوچک پرنده ذکر گویان ره‌سپار خورشید می‌شود اما در نزدیکی آن نام آخر را فراموش می‌کند و در دل محبوب فنا می‌شود. این داستان کوتاه شاید از دردناک‌ترین قصه‌های مردمان دیار ما باشد.

Labels:

Thursday, July 31, 2008

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن

عنوان، مصرعی‌ست از غزل‌های جناب مولوی.

ابتدا موسیقی وبلاگ که در سمت راست صفحه است را قطع نمایید سپس لذت تماشای این معاشقه را ببرید.
لینک مرتبط: حال دل

Labels:

Sunday, July 20, 2008

توهمات یک دلفین فرهنگی

دیدن گریه‌ی مرد طاقت می‌خواد

* این متن اول سه-چهار صفحه‌ای می‌شد. اسم‌اش هم بین این دو نام سرگردان بود: "یک قصّه برای مرگی که دیر یا زود نیست" یا "من، تو، ماهِ نگاه". پر بود از خاطره‌های حضوری و غیابی‌ام از خسرو شکیبایی، همراه یا ناله‌های بودار مرسوم پس از مرگ. حذف‌شان کردم. نه خودم حوصله‌ی خواند دوباره‌شان را داشتم نه حال حرف و حدیث‌هایی که مطمئن‌ام بعدش پیش می‌آمد. مختصرش کردم به این نیم-بندهای آبکی! حوصله نیست عزیز. بفهم لطفاً!

---
یک
می‌خواستم برایت بنویس‌ام: ما جماعت دلفین شده یا به‌قول یکی دیگر گاو یا طبق فرموده‌ی بغل دستی‌ام در هواپیما، گوسفند [چه فرقی می‌کند اصلاً؟ حیوان، حیوان است دیگر!] خیلی که بتوانیم برای‌ات دل بسوزانیم دو روز است چون بعدش باید باز یکی از بختک نوشته‌های مسیح علی‌نژاد را مثل یکی از حیوانات محترم نام‌برده شده هی بخوانیم و هی تکرار کنیم تا مبادا یادمان برود که ما ملت بدبختی هستیم و تلخ هستیم و از بدو خدایی خداوند تبارک و تعالی مقرر شده بود که یک روز هم بدون فشار بر اعضا و اسافل حساس‌مان شب نشود و الخ. نوشته‌های این‌چنینی حتماً کابوس آفرین خواهند بود و ما وظیفه‌ی میهنی داریم که بفهمیم و فراموش نکنیم که زندگی‌ای شبیه مردم بریتانیای کبیر با آن سابقه‌ی درخشان فرهنگی‌اش نداریم.
می‌خواستم برایت بنویسم: امروز که ترا سرازیر می‌کردند توی گور اگر حواست سر جای‌اش بود حتماً جیغ و فریادهایی غیر از ناله‌های معمول برای عزاداری را هم می‌شنیدی که در اثر مهرورزی‌های برادران گارد ویژه و باتوم‌های‌شان بود برای رماندن ملت [بخوانید رمه] کف کرده از گرما وعشق سینما و دوربین و موبایل و عکس و امضای یادگاری و قهقهه. اما همه‌ی این باتوم‌ها که نوش جان کردیم فدای سر یک سکانس پری و هامون. من که عجیب با اسد فیلم پری هم‌ذات پنداری دارم. حالا این ویژگی پنهان ما ایرانی‌ها که باتوم نیروی انتظامی را فدای سر یک سکانس فیلم می‌کنیم را اگر بخواهی، علی‌نژاد می‌تواند برای‌ات تحلیل سیاسی کند. البته بعدش ممکن است از این که ایرانی زاده شدی هم پشیمان شوی چه برسد به این که خواسته باشی با یکی از شخصیت‌های فیلم، هم‌ذات پنداری هم داشته باشی.
---
دو
چند روزی می‌شود دارم آلبوم‌های جوانی‌ام را زیر-و-رو می‌کنم برای فرار از زمان حال ساده که برای بیان وقایع طبیعی مثل مرگ یا عادات مثل عادت به مرگ یا حقیقت‌های همیشگی مثل همیشگی ی مرگ از آن استفاده‌های شایانی می‌شود. گیر دادم به 3-2 تا ترانه از بانو شکیلا. یکی‌اش که این باشد، قبل از مرگ خسرو هم مرا یاد یال‌های پریشان اسب سریال «روزی روزگاری» می‌انداخت. کسی یادش مانده اسب سپید بر صحنه‌ی صحرا چه می‌کرد؟ یادت نیامد این را گوش بده.
---
سه
گفتم اسب سپید، یاد... اصلاً... آهای خاطره‌های شکیبایی... ترا به خدا دست از سرم بردارید. من باید کمی زندگی کنم. دیوانه‌ام کردی با مرگ‌ات... داداشی... هامون... اسد.... بروید پی کارتان ترا به‌خدا. التماس می‌کنم. چهار شب است کابوس می‌بینم که همراه با علی مصفا، از چاه بیابان سلوک خودم را حلق آویز کردم. بی‌خیال. باشه؟
---
چهار
هق می‌زنم بسیار.

پ.ن.1: تصویر از فیلم سالاد فصل ساخته‌ی فریدون جیرانی است.
پ.ن.2: تمام آن حیواناتی که در متن نام برده شدند منهای دلفین که تازگی به جمع نسب‌های مردم ایران زمین اضافه شده، بخشی از هویت کوچه-بازاری و تاریخی ما بوده و هست. اگر احساس می‌کنید به کسی توهین شده عذرخواهی‌ام را بپذیرید! سخن‌ام بیشتر از زبان کسانی‌ست که همیشه دوست دارند پای یک زبان بسته‌ی بی‌گناه را وسط بکشند.
پ.ن.3: ماجرای بغل دستی‌ام در هواپیما این بود که وقتی پرسنل فرودگاه زور می‌زدند تمام سرنشینان هواپیما را برای رساندن به ترمینال سوار یک دستگاه اتوبوس کنند، زیر لب غرولند کرد: گوسفندمان فرض کردند دیگر. حتماً هستیم که صدایی از کسی بلند نمی‌شود دیگر. در جواب عرض کردم: البته بلانسبتی، چیزی هم می‌گفتید بد نبود. خواست های و هوی راه بی‌اندازد که ادامه دادم: منظورم بلانسبت به گوسفند بود. حیوان چهارپا را هم این‌طور به‌هم فشرده کنند، حتماً صدایی بلند می‌شود. جماعت اتوبوس می‌خندیدند که سالم به زمین نشسته بودند!

Labels:

Saturday, June 28, 2008

حال دل

این روزها، حال دل من شبیه این مضراب‌های علیزاده است که بر بند بند تار تن فرود می‌آیند. به طنّازی‌های تار استاد خوب نگاه کنید!



پ.ن1: ابتدا موزیک صفحه که در نوار سمت راست است را قطع کنید.
پ.ن2: محل اجرای این کنسرت در فرهنگ‌سرای خاوران بود و زمان آن، اگر اشتباه نکنم، بعد از زلزله‌ی رودبار (سال 69).

Labels:

Wednesday, June 25, 2008

یادها

چند ماه قبل داشتم نواری از گروه چاوش با صدای «سیما مافیها» گوش می‌کردم. به‌فکرم زد که از او نشانی بگیرم که نتیجه‌اش این نوشته‌ی خوابگرد عزیز شد. هنوز هم در پی اویم تا شاید نشانی یا صدایی، اما هیچ جز همان که خوابگرد برایم گفت: سلامت است [؟] و در گوشه‌ای به‌دور از هیاهوها. این داستان گذشت تا امروز که یک سی دی تصویری از اجراهای استاد محمد اسماعیلی را در میان صدها سی دی دیگر یافتم. با خودم فکر کردم هر کدام از این اسم‌هایی که دیگر گم شدند، گنجینه‌هایی هستند که روزگاری ما را مدیون خویش کرده بودند و حالا ما در پی طوفان حوادث و سیاست بازی و کثافت‌کاری‌های روزگار، چقدر راحت فراموششان کردیم. اسم اسماعیلی آمد یاد استاد پایور افتادم. کسی یادش مانده این مرد چه مضراب‌ها بر سنتور نواخت؟ تا از دست فلج شد و حالا؟

ختم کلام: ما را واژگون کردند و از هرچه در ذهن و دل‌مان بود، خالی. ما را شکست دادند. این‌چنین مردمانی هستیم که چنان‌چه افتد و دانی و گرفتار. حیف این پنجه‌ها که فراموش شدند. حیف.

پ.ن. اجرایی از جوانی استاد اسماعیلی در جشن هنر شیراز را از این‌جا دانلود کنید و اجرایی از گروه تنبک نوازان را به سرپرستی وی [نفر اول سمت چپ] را از این‌جا. کیفیت پایین تصاویر را بگذارید به حساب فایل‌های اصلی و گذر روزگار.

Labels:

Friday, February 29, 2008

غروبانه

غروب غم‌انگیز جمعه‌ست و دارم به آوازی منسوب به مرحوم ذبیحی گوش می‌دهم که رفیق شفیقی در مجموعه‌ای بس گران‌قدر فراهم آورده و مرا هم از آن بی نصیب مگذاشته. که اگر نبود این آوازها، بعید نبود غم دوری از پایم در آرد. دلم پرمی‌کشد به سحرهای خنک حریم رضوی. زود نماز را بخوانی و بیایی در صحن اسماعیل طلا* تا چند ضربی‌ها و ریتم‌های لنگ نقاره‌خانه را به گوش جان بنشانی و وسط صحن در دل سماع کنی و چرخ بزنی.
شما هم به این بیات ترک منسوب به مرحوم ذبیحی گوش بدهید. شاید دل‌تان مثل من به جاهای خوبی پر کشید در این غروب جمعه.

* همان صحن عتیق که حالا شده انقلاب به‌گمانم.

Labels:

Sunday, January 27, 2008

موسیقی غریب

حاج قربان سلیمانی بسیار از این روزگار شِکوه داشت. حق هم داشت؛ ما مردم قدر ناشناسی هست‌ایم. دوست ندارم بازگو کننده‌ی دردهای حاج قربان باشم. به قدر کفایت پس از مرگ‌اش نوشت‌اند و خواندیم. چه فایده؟ هیچ! فردا که نه، پس فردا، نه حاج قربانی یادمان می‌ماند و نه موسیقی بخشی‌های گم‌نام. موسیقی خراسان اما در این دیار از سرنوشتی دل‌گیرتر از موسیقی‌های سایر نواحی این مرز پرگهر [!] برخوردار است. حاج قربان بسیار شِکوه داشت و حق هم داشت اما چند نفر تا کنون صدای دوتار ذولفقار عسگری پور را شنیده‌اند؟ از شاخه‌های موسیقی خراسان، موسیقی‌های عمیق و سخت تاثیرگذار تربت جام و تربت حیدریه است و ذولفقار از راویان آن. او در سال 1311 در میان مردم «غریب نشین» خراسان به‌دنیا آمد و هم‌این شد که در گشت و گذار میان اقوام خراسان، سینه‌اش گنجینه‌ی بزرگ موسیقی‌های آن دیار گشت. اما او گویا غریب‌ترین غریب نشین موسیقی مقامی ماست.
دو قطعه از موسیقی تربت جام را با زخمه‌های پر صلابت و آبشار گونه‌ی ذولفقار عسگری پور بشنوید تا اگر مجالی بود، بعدها بیشتر برای‌تان از موسیقی مقامی بنویسم.
1- هزارگی به‌همراه صدای زلال نورمحمد دُرپور.
2- نوایی
پ.ن. برای شنیدن بیشتر، کاست یا سی‌دی «موسیقی تربت جام» از انتشارات ماهور را تهیه کنید.

Labels:

گنجشک‌های عاشق

پنجره را باز کرده بودم تا هوای اتاق کوچک‌ام را کمی برفی کنم. حاج قربانی که باران در سایت‌اش گذاشته، داشت می‌خواند. نگاه‌ام به برف‌های روی بام بود. به‌خدا به چشم خودم دیدم که گنجشک‌ها می‌آمدند، روی شاخه‌های خشک درخت «مو» می‌نشین‌اند اما لب به دانه‌های برنج نمی‌زنند. شما باور نکنید اما به خدا خودم دیدم!
پ.ن. حاج قربان گویا جایی گفته بود: هر بار لب بالکن می‌نشینم و دوتار می‌زنم، گنجشکی می‌آید و روی دسته‌ی سازم می‌نشیند، من که می‌نوازم او هم می‌خواند و وقتی از ساز زدن باز می‌ایستم، گنجشک خاموش می‌شود و نگاهم می‌کند که: بنواز!

Labels:

Saturday, January 19, 2008

واقعه - 14

داستان گریه‌ی ظهر عاشورا را ببینید.

لینک‌های مرتبط: نوای ملا باسم کربلایی را هم گوش بدهید. ممنون از رهای رادیو سیتی. (خصوصاً هم‌این پست‌اش) و این صبوحی را نیز هم بخوانید.

Labels: ,

Friday, December 21, 2007

یلدانامه

من می‌ستایم. می‌ستایم آن ایزد فرازین پایگاه گرفته را. با همه‌ی جان و نیرو می‌ستایم آن نیرومندترین و سودرسان‌ترین ایزد را...

(بخشی از سرود-نیایشی که پدران ما، در بدو طلوع خورشید، پس از شب یلدا می‌خواندند)

حتماً برای شما هم پیش آمده که از تند-و-تیزی‌های زمان متعجب شوید یا شاید اندکی هم به فکر فرو بروید. دو-سه روز پیش که زمزمه‌ی یلدا بلند شد، ناگهان به‌خود آمدم که روزگار با سرعتی عجیب دارد پیش می‌رود و ای دل غافل! مسبب‌اش هم یادآوری بازی یلدای سال پیش برای خودم بود که در همان ساعات اولیه‌اش با دعوت داریوش مشغولم کرد. نمی‌توانم فاکتور زمان را برای خودم حلاجی کنم. روزگاری هم برای درک بیشتر این مقوله تلاش کردم و نشستم به خواندن آراء و نظرات این فیلسوف و آن عارف، اما چیزی که یافت نشد همین مساله‌ی لاینحل مانده بود. [شما هم اگر علاقه‌مند این بحث هستید، می‌توانید به کتاب حرکت و زمان در فلسفه نوشته‌ی استاد مهدی نجفی افرا مراجعه کنید که بسیار سودمند است]

القصه، خواستم برای کسانی که امشب را به انتظار رؤیت خورشید تا سحر بیدارند و خواب به‌چشم راه نمی‌دهند تا صحنه‌ی شکست اهریمن سیاهی را ببینند، قطعاتی نایاب از موسیقی بگذارم. این شد که دو تصنیف قدیمی با صدای استاد محمد رضا شجریان و فیلمی از سه نوازی استاد مشکاتیان با بیژن کامکار و آرش فرهنگفر را برایتان آماده کردم. فیلم از مراسم بزگداشت مرحوم استاد ناصرخان فرهنگفر است در تالار وحدت. یادم نمی‌رود که گویا تنها 24 ساعت پس از تلاش مهاجرانی برای به‌دست آوردن رای اعتماد از مجلس پنجم بود که خودش را به این مراسم رساند و نوید روزهای خوبی را برای فرهنگ این مملکت داد که البته دولتی بود بس مستعجل. بگذریم. تصنیف‌ها را بشنوید و فیلم را ببنید که خوشتر است.

تصنیف1: عشق گریزان. تصنیف 2: یار وفادار با شعری از بهادر یگانه. لطفاً برای پیاده سازی، تنها به آن لینک دهید. و این هم فیلم مذکور.

پ.ن 1. کسی از نام شاعر تصنیف اول و آهنگسازان این دو تصنیف با خبر است؟ ممنون می‌شوم اطلاع رسانی کنید.

پ.ن. 2.
متن تصنیف عشق گریزان:
ای عشق من، کو عهد و پیمانت؟
آواره شد، مرغ غزل خوانت
نه کسی دم‌سازم شد
نه دلی هم‌رازم شد
چه کنم؟
شاهد غم‌هایم همه شب؛ سایه‌ی لرزانم
خاطره ها دارم ز تو ای عشق گریزانم
تا کی باید به نیمه شب‌ها، بشمارم من ستاره‌ها را
بس کن دوری تو بیا
عشق و بی تابی‌ها، رنج و بی خوابی‌ها
تو بیا خوابم کن
آتشم آبم کن
بشنو قصه‌ی تلخ شب‌هایم را
بشنو نغمه‌ی قلب تنهایم را
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی
بشنو قصه‌ی تلخ شب‌هایم را
بشنو نغمه‌ی قلب تنهایم را
صدای من در ظلمت شب بر آسمان‌ها بر خیزد
بیا که با تو این دل من سرود شوقم سرگیرد
به خدا از کلبه‌ی من نور و شادی رفته دگر
هر شب من منتظرم با چشم تر
شاهد غم‌هایم همه شب، سایه‌ی لرزانم
خاطره ها دارم ز تو ای عشق گریزانم

متن تصنیف یار وفادار:
اگر چه دور از تو شوم، یار وفادار توام
جدا ز تو و همسفر، عشق شرر بار توام
اگرقصد سفر دارم
خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما
مانده برای ما به جا
ثمر می‌دهد صبر و شکیبایی ما
به پایان رسد قصه تنهایی ما
چه رخشان شود اختر خوشبختی ما
چه زیبا شود عالم رویایی ما
اگرقصد سفر دارم
خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما
مانده برای ما
به جاچه غم آفرینی - چه دلگیری ای غروب جدایی
که گسترده‌ای سایه به کاشانه‌ی ما
چه جان‌ها که سوزد ز شرار گنه تو
چه دل‌ها که نالد ز غمت پیش خدا
توئی هم‌چو من خسته ز بیداد زمان
به دامان نکن اشک غم از دیده روان
دل من بود تا به ابد خانه‌ی تو
نمی‌افتد این خانه به دست دگران
اگرقصد سفر دارم
خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما
مانده برای ما به جا

Labels:

Friday, October 26, 2007

دردنامه در 3 پرده!

باید چایی خورها رو حد زد به شلاق ندامت!
1- پلمپ کنید. این‌جا مجانی چای می‌دادند.
فقط نفت سر سفره‌شان باید مجانی باشد و آب و برق‌شان که 29 سال پیش وعده‌اش را دادیم. پلمپ کنید. باکی هم نداشته باشید. همه‌ی بدبختی‌های مملکت ما از این کتاب‌هاست. از چایی و قهوه‌ای‌ست که خسته‌ای را به نشستن در فضای کاغذ و کتاب فرا می‌خواند. کتاب‌هایی به قول این طلبه‌ی خوش تیپ، با نویسندگان لائیک و و فروشندگانی لائیک‌تر. البته «سکولار» فحش بهتری‌ست برای ایشان. اصلاً فحش باشد، هرچه باشد نوش جان‌شان.
عمامه‌مان درشت‌تر! جواب خدا را هم بلدیم چه‌طور بدهیم روز قیامت. اصلاً خدا جرات می‌کند از یکی مثل من حساب-کتاب کند؟ چنان می‌پیچونیمش که خودش حظ کنه! می‌گه می‌خواد حساب کتاب هم بکنه! دهه‌کی! ما خودمون یه عمر تو دنیا رس ملتو کشیدیم با حساب کتاب و قفل و بند. حالا این متوهم شده، فکر کرده می‌تونه جلوی من در بی‌آد!
* اما تو فکر کردی مراسم کتاب سوزان در عصر جدید باید چگونه باشد؟

2- مگر می‌شود در دندان قروچه را تخته کرد برای مدتی؟ یعنی می‌شود غصه نخورد که مهاجرانی را باید بفرستندش باغ باقالی‌ها تا یکی مثل این با این همه سوابق درخشان علمی و فرهنگی[!!!]، بشود وزیر فرهنگ. وقتی نقد-نوشته‌ی مهاجرانی را خواندم، بفهمی-نفهمی یکّه خوردم. این مرد روزی-روزگاری وزیر ارشاد این مملکت بود. هنوز داغ آن روزها بر پشت دارد و دست نکشیده از این فرهنگ و ادبیات. مگر می‌شود چند ساعت بعد از گرفتن رأی اعتماد از مجلس پنجم را فراموش کرد که وزارت‌اش را با مراسم یادبود فرهنگفر افتتاح کرد. با همان بسم‌الله اول و صدای مردانه‌اش یک تالار وحدت به آسمان رفت.

3- سر ساقی سلامت. با صدای هایده.
پ.ن. عکس از سید رضای خوابگرد. حرص بخور اخوی!

Labels:

Thursday, October 11, 2007

عشق داند...

خسته شدم. توضیح ندارد. ابوعطای «عشق داند» با صدای محمدرضا شجریان و تار محمدرضا لطفی را بگیرید و بشنوید. برای من پشت این مضراب‌ها و تحریرها، کوه‌ها خاطره خوابیده. می‌فهمی؟
پ.ن. روز حافظ بود امروز. این شعر و این آواز و ساز عجیب برای هم ساخته شده‌اند. زبان من بند آمده فعلاً!

Labels:

Wednesday, October 03, 2007

از آن روزهای خوب حرفی بزن

نسل من یعنی آنان‌که در اواخر دهه‌ی 50 و اوایل سال‌های 60 متولد شده‌اند با خیلی چیزها خاطره دارند. این روزها هم که گویا من عزمم را جزم کردم تا فقط نوستالوژیک باشم و لاغیر، بهانه بسیار برای آن می‌یابم. خاطرات بسیاری از ما با جنگ پیوندی ناگسستنی دارد و در زیر باران موشک که هر آن ممکن بود یکی از ما را نیست کند که کرد، در پناهگاه‌ها بسر بردن و به «چاوش‌ها» گوش کردن برای خودش حسی دارد که فقط نسل من شاید بتوانند درکش کنند. این روزها سالگرد تولد جلال الدین محمد بلخی است و شهرام ناظری هم که به تازگی به عنوان شوالیه‌ی ادب و هنر لقب گرفته برای من یعنی مولوی خوانی. در زیر تعدادی از تصانیف و یک آواز قدیمی با صدای ناظری که بسیاری از ما با آن‌ها خاطرات فراوان داریم را آوردم. اشعار همه از مولوی‌ست و اطلاعات دیگر را هم در کنار نام تصنیف می‌خوانید. در نهایت قطعه فیلمی از کنسرت گروه باباطاهر به سرپرستی و خوانندگی ی عاشق سوخته سیدخلیل عالی نژاد و اجرای تصنیف «علی بود...» را گذاشتم با شعری منسوب به مولوی. هرکار کردم تا خودم را راضی کنم و دونوازی دف مقدمه را به دلیل حجیم شدن فیلم و دردسر آپلود نیاورم، نشد که نشد.
لزومی نمی‌دیدم که گریزی دوباره بزنم به بیانات و فتاوی حقیقتاً نغز حضرت مستطاب محسن نامجو در باب کش‌دار خواندن و از ریتم انداختن شعر مولوی توسط شهرام ناظری. این قطعات تقدیم به همه‌ی سینه‌چاکان و دل‌باختگان نظرات ایشان تا قشنگ متوجه بشوند این‌چنین که خواهند شنید؛ چگونه می‌توان آن‌ها را از ریتم و وزن انداخت!
  1. تصنیف «اندک اندک...» از آلبوم گل صد برگ. آهنگساز و سرپرست گروه: استاد جلال ذولفنون
  2. تصنیف «بی‌قرار» از آلبوم بی‌قرار. آهنگساز و سرپرست گروه: جلیل عندلیبی
  3. تصنیف «بی تو به‌سر نمی‌شود» از آلبوم کیش مهر. آهنگساز و سرپرست گروه: جلیل عندلیبی
  4. تصنیف «بیا ساقی» از آلبوم شورانگیز. آهنگساز و سرپرست گروه: استاد حسین علیزاده
  5. آواز «یار مرا...» از آلبوم آتش در نیستان. آهنگساز و سرپرست گروه: استاد جلال ذولفنون
گروه تنبور باباطاهر به سرپرستی و خوانندگی سیدخلیل عالی نژاد

Labels:

Monday, September 24, 2007

شرح عاشقی

به یاد مهرآفرید. ایزد موسیقی ایران زمین. محمدرضا شجریان.
هیچ می‌دانید «خون دل خوردن» به چه معناست؟ چه‌جور حالتی‌ست؟ می‌فهمید معنی مرارت را؟ مثلاً تا کنون فکر کرده‌اید، در طول 24 ساعتی که هست، 14 ساعت مدام کاسه‌ی تار را بغل گرفتن و جمله جمله، زخمه زخمه زدن بر سیم‌ها، نشان چیست؟ تا کنون فکر کردید که 60 سال هر روزش را از قبل اذان صبح تا شباهنگام، تمرین صدا کردن و برای یادگرفتن یک نغمه یا یک گوشه گاه پیش استادی به گریه افتادن و هی تکرار کردن و تکرار کردن، چه حالتی‌ست؟ لحظه‌ای درنگ کن! فرض بگیر دو ساعتی تمام از کمر خم باشی مثل رکوع، اما گردنت را کج نگه داری و تا جایی که می‌توانی سرت را نزدیک صفحه‌ی گرامافون بی‌آوری و ننشینی تا مثلاً ادات تحریر ماهوری که 70 سال قبل از تو خوانده شده را از زیر خروارها خش خش صدا، بتوانی تجزیه و تحلیل کنی و درست بخوانی. همین. تو فقط خیال کن. این‌ها که گفتم اما برای عده‌ای توهم و خیال نیست. واقعیاتی‌ست که بر ایشان گذشته. تا یکی لطفی شده، علیزاده شده، مشکاتیان شده یا شجریان و اسلافشان.
در این وانفسای موسیقی یکی هم که نامش سخت برازنده‌اش است و دریوزه‌ی نام و شهرت می‌کند و نامجوست، پیدا شده و فردایی – شاید هم الان – به ریش تویی که داری با زوزه‌هایش مست می‌شوی می‌خندد؛ فتوا داده که ناظری، مولوی را کش‌دار می‌خواند و جالب این‌که گفته ریتم را هم از شعر می‌گیرد. یعنی ناظری که 30 سال است دارد از مولوی می‌خواند، هنوز بلد نیست چه کار باید بکند و شعر او را هم نمی‌شناسد و ریتم را از آن می‌گیرد. ترا به خدا با همین یک جمله‌ی قصار خنده‌تان نمی‌گیرد؟ حالا آواز همه اشتباه است و ریتم شعر مولوی را هم نه حتی خودش فهمیده و نه کسی در این 700 سال بعد او. باشد! قبول! گفته نباید بخوانی. باید مثل ایشان با زوزه بخوانی تا درست باشد. نظریه را ملتفت شدید؟ جز پوزخند چه باید تحویل‌اش داد؟ گویا تقدیر چنین است که ملت گل و بلبلی ما را، چنین کسی باید قطب نو آوری و پیشرفت موسیقایی باشد.
القصه! در نظر داشتم تا طی یک نوشته، صرفاً به شیوه‌های آموزش آواز ایرانی بپردازم و تفاوت‌ها و تشابهات شیوه‌ها را با ذکر مثالی بیان کنم اما نه تا کنون وقتی یافتم و نه با بضاعت کنونی‌ام چنین کاری میسر بود. باشد تا شاید وقتی نقبی به این بحث زدیم. اما در سال‌روز تولد صدای اسطوره‌ای موسیقی ایرانی، بر آن شدم به چند مثال از مرارت‌های آموزش آواز بسنده کنم. در فایل صوتی اول، قطعه‌ای از آموزش استاد نورعلی خان برومند را به شجریان و گوشه‌ای از سخت گیری‌های او را در امر آموزش می‌شنوید. در فایل صوتی دوم هم آموزش دستگاه بیات اصفهان است به بانویی عزیز که شاید دل‌اش راضی به بردن نام ایشان نباشد و در نهایت قطعه فیلمی‌ست از اجرای گروه شیدا (سال 1355) در جشن هنر طوس با شعری از جناب عطار نیشابوری. هم نوازان آواز هم استاد لطفی و عبدالنقی افشارنیا هستند.
بشنوید تمرین‌های عاشقی را!
1- آموزش استاد برومند به استاد شجریان.
2- آموزش استاد شجریان. دستگاه بیات اصفهان. (به صدای بلبلان خانه‌ی استاد در ابتدای تمرین هم توجه کنید!)


Labels:

Sunday, September 23, 2007

فتنه برانگیختی - فتنه برانگیختی

مطرب مهتاب رو! آن‌چه شنیدی، بگو!

شهرام ناظری و گروه شمس. سرپرست: کیخسرو پورناظری. سال 1377

Labels:

Tuesday, September 11, 2007

وقت طرب*

این قطعه فیلم را داشته باشید که در آن استاد علیزاده شاید ده سال پیش با مرحوم داریوش خان زرگری به بداهه نواخته. تا پیش‌درآمدی باشد برای روزهایی که در راه است. حرف‌های ناگفته بسیار است. بسیار.

* عنوان، وام گرفته شده از این بیت حضرت حافظ است: نیست در کس کرم و «وقت طرب» می‌گذرد - چاره آن‌ست که سجاده به‌می بفروشیم!

Labels:

Sunday, August 26, 2007

رنگ رخساره‌ی شجریان

واقعیت‌اش بعد از ماجراهای فروش بلیط کنسرت شجریان، دیگر نمی‌خواستم چیزی از آرشیو قدیمی و نایاب استاد را در وبلاگ قرار دهم. اما مصاحبه‌ی علی اصغر سیدآبادی عزیز با او، باز دیوانه‌ام کرد تا قطعه‌ای کم‌یاب و خصوصی را با صدای داوودی شجریان منتشر کنم.
حرف از او پایان نمی‌پذیرد. وقتی به او و هنرش و حقی که بر گردن من دارد می‌اندیشم... اصلاً ناگفتنی‌ست. بی‌شک اگر او نبود - حداقل برای من این‌گونه است - عبور از لحظاتی دشوار در زندگی میسر نمی‌شد. شاید به مدد صدای او بود که این همه راه آمده‌ام و هنوز برپایم. فایده ندارد. جملات یاری‌ام نمی‌کنند. بشنوید قطعه‌ای ضربی در ماهور شریف را با ساز شیرین مرحوم حبیب‌الله بدیعی و صدای ملکوتی استادمان شجریان که رنگ رخساره خود خبر می‌دهد از حال نهانم!

Labels:

Saturday, August 25, 2007

دریا دادور

صدای «دریا دادور» را به لطف وبلاگ فراق عزیز یافتم. چقدر درجا زدم. چرا نباید او و شاید ده‌ها مثل او را بشناسم؟ چرا «گردآفرید» و امثال او را نمی‌شناسم؟ حیف. ما کسانی که در داخل ایرانیم، اطلاعاتمان درخصوص هنرمندان و هنرورزان هم‌زبان و هم‌وطن خصوصاً بانوان اهل علم و هنر خارج از ایران تقریبا صفر است. از داخل ایرانی‌ها هم اگر خبری جایی درز کند وگرنه، هیچ.
با این تفاسیر صدای بانو «دریا دادور» خواننده‌ی اپرا را بشنوید. این هم متن ترانه.
پ.ن. برخی از رفقا، حالا می‌توانند با دلیل و مدرک به سعایت بپردازند بی‌آن‌که بپندارند که عملی‌ست حرام. مختارند. حلالشان باد چو شیر مادر.

Labels: